| به محاکمه خود نشستهام (گفت و گويی با مسعود كيميايي) | |
![]() |
|
|
منبع:سینمای ما | |
![]() |
مسعود کیمیایی با" سربازهای جمعه و"حکم"، آدم های قدیمیاش را، در برابر نسل جوانی که "رویکرد اداره مملکت دارد" وانهاده است. او در مصاحبه با روز، از آدم های جدید، از زندگی در فاصله بازجوییها و از گوگوش گفته است.
گفت و گو با مسعود کیمیایی را از"عشق" که به دو فیلم اخیرش رنگ دیگری زده، آغاز می کنیم. او معتقد است " از زمان سلطان شروع شده" ولی بیشتر ربطش می دهد به جوان هایی که به فیلم هایش سرریز کرده اند: "این عشق سیاه است. عشق جوان هایی که یک جوری شکست خورده اند. مثل دانشجویان. این نهضت های دانشجویی که شکست می خورند، عواقب خودشان را دارند. این بچه ها، باهوشند، وقتی شکست می خورند و ناامید می شوند، به خلاف کاران عادی جامعه نمی پیوندند."
و این جوانان شکست خورده، روح فیلم شما را دراختیار می گیرند. با عشق هایشان که به قول شما سیاه است و با کینه هایشان. و آدم های قبلی را از فیلم شما بیرون می کنند
بله. وقتی می گویید، می فهمم که درست است.
چی شد که این اتفاق افتاد؟
من یک زمانی فکر می کردم هرچیزی از یک فاعل فردی شروع می شود. یعنی فاعل فردی، تبدیل به فاعل فوق فردی می شود؛ و فاعل فوق فردی به فاعل اجتماعی می رسد. بعد دیدم این عقیده نمی تواند بدون پیوند به موضوع دیگری که حالا می گویم، خودش را جمع و جور کند. موضوع این است که در جامعه هم دیگر، فاعل طبقات، فقط یک طبقه نیست. تمام طبقات، فاعل های اجتماعی هستند. البته این فکر از قیصر با من بود، خیلی هم هم می گفتند این حرکت، فردی است، جنبش فردی و ...
البته آن موقع، حرکت ها هم فردی بود
همیشه همین طور است. یعنی هیچ وقت جمعیت با خودش قرار نمی گذارد که فردا برود فلان جا. حرکت ها همیشه در یک بافت فردی انجام می شود. تئوری هم از فرد می آید تا اجرا که به جمع می رسد. حالا در ایران هم فاعل فردی، در جامعه گسترش پیدا کرده، و اصلش هم افتاده بر دوش جوانان. یعنی این جوری نیست که من به جوان ها رویکرد داشته باشم، نه، جوان ها فاعل اجتماعی شده اند و قصد اداره مملکت را دارند. و اینها با واژگان خودشان و نگاه خودشان، وارد شده اند. آنها دیگر، مجموعه واژگانی دهه های سی، چهل و پنجاه را کنار گذاشته اند و دارند واژگان خودشان را می سازند. دارند به نسل های قبلی، زبان پیشنهاد می کنند...
و این زبان را به فیلم شما هم پیشنهاد کردند. منظورتان این است؟
بله. به نظر می رسد این جوری اتفاق افتاده.
و همراه خود مسائل خودشان را آوردند، از جمله عشق؟ حالا از همان نوع سیاه که می گویید؟
بله. البته در فیلم های آن دوران من هم، جوانان آن دوره حضور داشتند، منتها حالا دیگر تقابل با سن های دیگر در فیلم هایم تغییر کرده. یعنی دیگر این طور نیست که حتما باید خان دایی هم باشد....
بدون "فرمون" هم زندگی پیش می رود
بله. در سربازهای جمعه، آنها بدون گروهبان هم پیش می رفتند...
در واقع گروهبان، دنبال آنها آمد
بله
و به همین ترتیب، دیالوگ های شما رنگ دیگری گرفته....
بله، دیگر آن آدم هایی که جور خاصی حرف می زدند، وجود ندارند. ادبیات عوض شده، و برای دسترسی به این ادبیات باید بین جوان ها گشت. هر روز هم اصطلاحات تازه تری درست می کنند. همه چیز را کوتاه می کنند. به جای اینکه بگویند قاطی کرده است، می گویند:قاط زده. همین جوری مرتب کوتاه می شود...
زبان، اس.ام. اسی شده..
بله.
در حکم سراغ بازیگران قدیمی مثل عزت الله انتظامی هم رفته اید.
این فیلم به دلیل نقطه ای که برای رسیدن انتخاب کرده بود، الزاما با این سنین هم کار داشت. به هر حال به تدریج یک بخش سرمایه دار، از دولت و قدرت جدا شده، و فرهنگ خودش را هم ساخته است. کراواتش را می زند، نمازش را هم می خواند، و به هر جهت در خلوت، کار خودش را هم می کند. در ظاهر هم، باید، یک جور دیگر عمل کند... خب نقش اینها را شکیبایی و عزت الله انتظامی باید بازی کنند. اینها ممکن است پشت داشته باشند، ولی "رضا معروفی" [عزت الله انتظامی]خودش می گوید "ما یک جایی دنیای مان با"اینها" قاطی شد. اما هنوز انقدر حرفش، در رو دارد که به جوان ها بگوید با اینها "قاطی" نشوید، اینها خطرناک هستند.
در این دو فیلم شعر هم زیاد خوانده می شود
به دلیل شاملو است. به هرجهت وقتی کوه شعر درمیان هست، و پسرش هم در فیلم هست، نمی شود بدون شعر زندگی کرد.
انتظامی در یک جایی از فیلم حکم می گوید: از سینما خیلی چیزها یاد گرفتم..
بله
واقعا خود شما از سینما خیلی چیز یادگرفتید؟
به هرجهت هر آنچه یاد گرفتم از سینما یاد گرفتم. یعنی چیزهایی را که از سینما یادگرفتم، همان چیزهایی که به سینما پس می دهم، آنها را از سینما گرفتم.ولی خرج خانه ام، و بچه ام را، و اینکه در سئوال و جواب ها چه بگویم، و در دادگاه ها چه کنم... اینها را از سینما یاد نگرفتم.
مگر شما سئوال و جواب می شوید؟ دادگاه می روید؟
برای همین فیلم سربازهای جمعه چندین جلسه به دادگاه های مختلف رفتم.
-
به چه اتهامی؟*
خود فیلم. فیلم و گذشته.
پرونده تان بسته شد؟ حکم دادند؟
نه، هنوز حکم ندادند.
مثل اینکه همه یک پرونده باز دارند
بله دیگر.
فیلم تان کوتاه شده؟
همه فیلم های من کوتاه شده. از تیغ و ابریشم که چهل دقیقه آن را درآوردند، تا سلطان که سی دقیقه کوتاه شد. بله. بیست دقیقه. هجده دقیقه.
وقتی فیلمی هجده دقیقه کوتاه می شود، جایش را با چه پر می کنید؟ با شعر؟
از یک جاهای دیگری در می آورم، می گذارم در فیلم. باید جاسازی کنی.
انتظامی در یک جا از فیلم می گوید وقتی زندگی را شروع می کنی، پایت را از روی گاز برندار
بله
شما در این سال ها پایتان را از روی گاز برداشته اید؟
فکر می کنم نه. یعنی فرصت نگاه کردن به عقب و اینکه دنبال تابلو بگردم را نداشته ام. فرصت پیدا نمی کنم خروجی ها را نگاه کنم که ببینم درست آمدم یا نه.
دلتان می خواست فرصت داشتید؟
به هر جهت که ندارم.
از گوگوش چه خبر؟ رابطه شما الان چطوریست؟
والله رابطه ایست که فاصله آن را تعیین کرده. خودم هم نمی دانم این رابطه الان چگونه است. چیزی که می دانم این است که برای خانم گوگوش خیلی احترام قائلم. خیلی دوستش دارم. خیلی یادش می کنم. ولی این اتفاق افتاده دیگر. او دور است، من دورم. نمی دانم بعد هم چه اتفاقی می افتد. فقط تا آنجایی که به من خبر می رسد، می دانم چه می خواند. تا آنجایی که به من خبر می رسد. متاسفانه در خبرها هم خیلی دروغ هست. همین ها که خبر می آورند و خبر می برند. دروغ زیاد می گویند. به هرجهت من یکی از دوره های خوب زندگیم، زندگی با گوگوش بوده است. او آدم بسیار خوبیست.
|
|
اينجا همه سيگار ميكشند. خيلي مرد ميخواهد معتاد نشود. حالا كه از لالهزار ميگذري و باران هم ميآيد و چتر بيهيچ دليل قانعكنندهيي راضيات نميكند. حكم آخر را هميشه كسي ميدهد كه چتر خوبي دارد. آخر با چتر خوب سيگارت خيس نميشود و ميتواني تا آخرش بكشي. فرقي نميكند از تنگي دل يا از خوشي زياد در گذشته زندگي كني. تو انسان هستي و انسانها مثل صدفهاي كنار دريا حافظه موجها و صداها هستند. تمام صداي دريا در صدف جمع شده است تا آنجا كه به احتمال غريب به يقين صدف جزيي از دريا شده است. حالا « گيسوي كيست اين كه برون ميتابد از صدف ». تمام تاريخ، تمام دردها و غم، تمام شاديها و خوشحاليها و خلاصه هر چيزي كه ميتواند وجود داشته باشد، در انسان وجود دارد بخاطر اينكه انسان دنيايي است. فقط و فقط به همين خاطر حق ندارد هيچ چيز را فراموش كند.
«حكم» از زخمهاي آدمها حرف ميزند. زخمهايي كه دنيا برتن آدمها تنها به جرم آدم بودن گذاشته است. حالا زخمها يكييكي سر باز ميكنند و چرك و كثافت به اطراف ميپراكنند. يكييكي گذشتههايمان را به ياد بياوريم. فروزنده از شهرستان آمده است تا به حساب خودش در تهران درس بخواند. عشق چيزي است كه مثل دود سيگار ميآيد و ميرود و در ظاهر هيچ چيز نيست اماخاطره نشئگي آن تا مدتها ميماند. «ما عاشق هم نيستيم ،ما معتاد هم هستيم.» اين را فروزنده ميگويد. حالا كه بعد از سه سال معشوقش برگشته و ميگويد من عاشق تو هستم. در اين سه سال اتفاقات زيادي افتاده است، هم براي محسن معشوق فروزنده و هم براي خود فروزنده. «ديگر هيچ چيز نميتواند شكوه علفزار را بازگرداند». انگار بايد به چيزهاي كوچك و حقير قناعت كرد. اما چيز كوچكي وجود ندارد چرا كه تو معتاد آن چيز بزرگي هستي كه در روزهاي گذشته داشتهيي. قناعت به چيزهاي كوچك امكانپذير نيست.
سيگار نكشيد، اين را يك توصيه پزشكي قلمداد كنيد. سيگار نكشيد يا حداقل اگر سيگار ميكشيد سعي كنيد سيگار ارزان بكشيد، شك نكنيد ترك سيگار ارزان آسانتر از ترك سيگار گرانقيمت است اما فروزنده سيگارش را از كجا خريده است كه اينقدر گرانقيمت است.
كيميايي در آخرين ساخته خود از بزرگترين سيگار دنيا حرف ميزند. بزرگ و گرانقيمت به آن اندازه كه بايد تمام زندگيات را بفروشي و اين سيگار بزرگ را بگيري و حالا كه قرار است اين سيگار تمام شود چارهيي جز گريه كردن نيست.
رضا معروفي سيگار ميكشد اما جوري برنامهاش را تنظيم كرده است كه هيچ وقت پول كم نياورد. هم او كه با صادق هدايت در جواني حرف زده است و از قول او نقل مي كند خودكشي را براي آن لحظهيي گذاشتهاند كه نتواني حقارت دنيا را تحمل كني.
فروزنده دو راه بيشتر نداردأ يا گريه كند يا با تفنگ مغز خودش را متلاشي كند و حالا كه گريه ميكند چقدر ترحم انگيز است. فروزنده اسلحه دارد و زخمهاي صورتش ميخواهند ثابت كنند آدم سنگدلي است اما تو فقط دلت به حال او ميسوزد.
محسن سه سال پيش بيخبر گذاشته و رفته تا شايد بتواند وضع و اوضاع خودش را سامان ببخشد. فقر، چتر كوچك، سيگار ارزان قيمت نه! محسن از اين زندگي خسته شده است. دلش چيزهاي بزرگتري ميخواهد. بديهي است كه هزينه چيزهاي بزرگ خيلي سنگين است و محسن اين هزينه را با مرگ ميپردازد.
قصه از اين قرار است. محسن و فروزنده دانشجو هستند، كتاب ميخوانند، اين طرف و آن طرف ميروند و خلاصه با هم خوشند. اما تنها مشكلشان اين است كه سيگار بزرگتري ميخواهند. دنبال سيگار ميروند، دود غليظي ميانشان ديوار ميكشد. توجه كنيد كه دود سيگار زودتر از خود سيگار ميآيد. كافي است اراده كني سيگار بكشي، دود خود به خود توليد ميشود.
بعد از سه سال محسن از باندهاي خلافكاري سردرآورده و رسما يك آدمكش حرفهيي شده است و فروزنده دومين بچهاش را در شكم دارد و به اين طرف و آن طرف ميكشاند. قانون تنازع براي بقا براي آنها كه بدان معتقدند صادق است. مهندس روي دوش همه پا گذاشته تا خودش را بالا بكشد، زندگي روال معمول خودش را داردأ ضعيف له ميشود و قدرتمند اوج ميگيرد اما يك چيز ساده به نام عصيان وارد صحنه ميشود. عصيان چيز سادهيي است شبيه ريختن يك ليوان قهوه روي ميز يك كافيشاپ با كلاس.
لهشدگان عصيان كردهاند، نه عليه قدرتمنداني كه آنان را له كردهاند بلكه عليه طبقه خودشان. آنها خيال ميكنند با دشمنانشان ميجنگند اما در واقع دشمنان آنها كسان ديگري هستند. آنها تمام عمر بازيچه بودهاند. اما حرفهاي آخر، نگاههاي آخر و در كل گذشت زمان همه چيز را مشخا ميكند. فروزنده فكر ميكند محسن عاشق او نيست و او را فراموش كرده است. آري محسن عاشق او نيست. محسن معتاد فروزنده است همانطور كه فروزنده معتاد محسن است. اما حالا ديگر دير شده، محسن تير ميخورد و در آغوش فروزنده ميميرد.
حالا همه چيز يكسان شده است. چيزي كه انتظار آن را ميكشيدند. ميخواستند همه چتر داشته باشند چترهاي همرنگ و همسان.
فروزنده تنها ميشود همانطور كه پيش از اين سهند تنها شده بود. «سهند? همان سهند و سبلان ديگه» اين را رضا معروفي ميگويد: سهند فرزند ايران است. فرزندي كه مثل صدف صداي موج و تلاطم را در حافظه خودش ضبط كرده است. موج و تلاطم يك لحظه سهند را به حال خود وا نميگذارد. گذشته انسانها مثل بمبي كه هر لحظه بيم انفجارش ميرود تيكتاك صدا ميكند. سهند فرزند ايران است زخم خورده از همه چيز و همه كس. دلش ميخواهد سيگاري بكشد، اما نه! حوصله سيگار هم ندارد. در اين سن و سال حوصله هيچ كاري را نداريم. آري حوصله همه سر رفته است شايد به اين خاطر كه همگان سيگار بزرگ ندارند. انگار بايد كارخانهيي ساخت كه سيگارهاي يكسان توليد ميكند. سيگارهاي يكسان طوري كه گير همه بيايد. اگر ميشد همه سيگار داشتند آن هم سيگارهاي يك جور ديگر لازم نبود بيسيگارها بروند و در لالهزار بخوانند: از لالهزار كه ميگذرم / زخميتر از ترانهام.
نویسنده:احمد دستاران
چنين به نظر مى رسد كه نقد نوشتن به شيوه معمول و مرسوم در مورد آثار مسعود كيميايى چندان راهگشا و كاربردى نيست. حداقل ده سال است كه منتقدان سينمايى قلم به دست مى گيرند و ضعف ها و كاستى هاى آثارش را برمى شمارند اما فيلمساز كهنه كار سينماى ما درست مانند قهرمانان سرسخت فيلمهاى اوليه اش بى اعتنا و بى توجه به آنچه كه درباره اش گفته و نوشته اند فيلم ساخته و هميشه هم با دو گروه مخاطب طرف بوده است : موافق صددرصد و يا مخالف صددرصد. اما آيا واقعاً راه ميانه اى وجود نداشت؟ آيا نمى شد آثار كيميايى را جور ديگرى تفسير كرد؟ خود كيميايى و فيلمهايش چقدر به تعديل شدن نگاه مخاطبانش كمك كرده اند ؟ جواب صرفاً يك «هيچ» بزرگ است. كيميايى در طول چند سال اخير با جديت و پشتكارى مثال زدنى بدترين فيلمهايى كه مى توانست بسازد را ساخت. فيلمها با گذشت زمان عصبى تر، شخصى تر و مبهم تر و گنگ تر مى شدند و به همان نسبت نقدها و واكنش هاى عصبى را برمى انگيختند. «سربازان جمعه» نقطه اوج اين داستان دراماتيك بود چون از اين بى پرواتر نمى شد تمام احساسات و علايق را بدون هيچ نظم و ترتيبى و با بى خيالى تمام به پرده كشاند و حداقل زحمت براى قبولاندن آنها به تماشاگر را هم بر خود هموار نكرد.
نقدها هم به طبع به همان ميزان عصبى و گزنده بودند. در زمان اكران فيلم «سربازهاى جمعه» نوشتم اين فيلم بدترين، مهمترين و شخصى ترين فيلم مسعود كيميايى است و مشتاقانه در پى اين بودم كه كيميايى بعد از اين چه خواهد ساخت.
حكم يك بزنگاه درست و حقيقى است، فيلمى كه مى تواند تكليف بسيارى از ابهامات را روشن كند و چشم انداز واقعى ترى از دنياى كيميايى به دست دهد و حتى در مرتبه اى بالاتر، دليل ضعف اغلب آثار پس از انقلاب او را هم آشكار كند. در حقيقت آخرين ساخته مسعود كيميايى نگاهى آسيب شناسانه به سينماى خود اوست. همه چيز را مى شود از همان عنوان بندى آغازين فيلم شروع كرد؛ تيتراژ فيلم حكم يك مجموعه افشاگر است، نشانه اى است كه بى هيچ پرده پوشى مبناى فيلم را لو مى دهند و حتى مصنوعى بودن خط روايى داستان را آشكار مى كند:كلاه شاپو، هفت تير، سايه نيم رخ وتمام رخ مردى كه سيگار مى كشد و پوسترهاى سينمايى كه مى آيند و مى روند. از ميان اين پوسترها دو عنوان پس از پايان فيلم بيشتر در ذهن باقى مى ماند: پدرخوانده و سامورايى. اين تيتراژ نوعى پيش آگاهى است از آنچه كه قرار است شاهد آن باشيم. پس از پايان فيلم هم صحت اين ادعا ثابت مى شود چون چارچوب كلى و خط روايت باريكى كه كيميايى بالاخره توانسته آن را در فيلمش حفظ كند تلفيقى چندگانه از همين فيلمهاست. حفظ چنين چارچوبى يكى از بزرگترين نقاط قوت فيلم «حكم» است. كيميايى فيلمش را به شدت كنترل مى كند. سعى مى كند روايت را از دست نهد هرچند كه باز هم در چند سكانس شاهد آشفتگى در خط اصلى هستيم، واقعاً اگر داستان سهند و دريا و يا حكايت دختر معلول رضا معروفى و گيتارزدنش به آن شكل خنده آور را از فيلم حذف كنيم در پيكره اصلى فيلم نقصى خواهيم ديد، آيا حضور چنين شخصيت هايى شبح كابوس گون و ماليخوليايى فيلمهاى گذشته كيميايى نيستند كه ناگهان سر از اين فيلم هم بيرون مى آورند، شنيده ام كه تدوين فيلم براى نمايش عمومى تغيير كرده و اين خط داستانى و روايت در ابتدا وجود نداشت، شخصاً از وجود چنين اتفاقى خوشحال هستم چون چنين رويكردى فيلم را از يك مرگ هنرى صددرصد نجات داد.
كيميايى در دهه ۷۰ جنس و شيوه فيلمسازى اش را عوض كرد. كارى كه در آن متبحر و با تجربه بود ، يعنى قصه گويى كلاسيك و سينماى متعارف را رها كردو خواست دنياى شخصى اش را اين بار با سينماى نامتعارف، سينماى ضدقصه، روايت آزاد و تكه تكه به تصوير بكشد اما حاصل كار فيلمهايى از آب درآمد مغشوش، عصبى، سردرگم و غيرقابل تحمل. او ذاتاً يك سينماگر كلاسيك بود. فيلمهاى چند سال اخير او اسنادى بودند كه ثابت مى كردند كيميايى الفباى سينماى مدرن را به خوبى نمى شناسد و يا چنان دلبسته نوع خاصى از سينماست كه ناخودآگاه به همان سو مى رود. سينماى مدرن شخصيت پردازى مدرن، فضاى مدرن و اساساً انديشه مدرن طلب مى كند و كيميايى ابداً فيلمساز مدرنى نبود. او به همان شيوه قيصر و گوزنها مى انديشيد و فقط سعى مى كرد آنها را به شكل « در جست وجوى زمان از دست رفته» يا « اوليس » تصوير كند.
شخصيت در سينماى مدرن بايد بتواند در لحظه اى كوتاه براى خودش سند و شناسنامه بسازد و خود را به تماشاگر بشناساند و او را مجاب كند كه كيست و نقش و جايگاهش در بدنه روايت كدام است. اما كيميايى شخصيتى را باهمان حال و هواى كلاسيك خلق مى كرد و بعدتر مجال ابراز هويت و «كلاسيك شدن» را به دليل اصرار بر مدرن بودن از او سلب مى كرد و حاصل فيلمنامه هايى بود مغشوش و از هم گسيخته، تعدد شخصيت ها و داستانهاى فرعى كه بى دليل حضور داشتند و بى دليل در ميانه راه رها مى شدند. گاهى از خود مى پرسيديم واقعاً اين همان كيميايى است كه سكانس افتتاحيه فيلم قيصر را كارگردانى كرده، كسى كه در آن سالها چنين ذهن خلاقى براى معرفى شخصيت داشته (سكانس معرفى سيد در گوزنها فوق العاده بود) اكنون چرا چنين سردرگم به نظر مى رسد. اما در حكم اوضاع كمى بهتر شده، تيتراژ قسمتى از شخصيت پردازى فيلم را براى تماشاگر حرفه اى سينما آشكار مى كند (او مى داند با چه نوع قهرمانانى مواجه خواهد شد) سكانس افتتاحيه با كارگردانى قابل قبول، قانع كننده از آب درآمده و تك گويى بلند ليلا حاتمى آغاز خوبى براى ماجراست. (البته كيميايى در بدترين فيلمهايش هم سكانس هاى افتتاحيه خوبى داشته). كيميايى پيش از اين هم يكى از بهترين آثار پس از انقلابش را در همين حال و هوا كارگردانى كرده بود، فيلم «سرب» نشان مى داد كه سازنده اش اگر قرار به نمونه بردارى و ايرانيزه كردن باشد، كارگردان ماهرى است.
كيميايى فيلمسازى انتزاع گرانيست، انتزاع گرايى در سينما دغدغه هايى بشدت شخصى، جهان شمول ، فلسفى و درونى مى خواهد ( و يكى از بن مايه هاى همان مدرن بودن هم است) اما كيميايى با آن حساسيت هاى اجتماعى عميقش و نوع نگاهش به جامعه ايرانى اساساً جايى بيرون اين وادى تعريف مى شود. او هميشه خواسته در نزد عامه يك فيلمساز معترض روشنفكر به حساب بيايد كه فيلمهايش بازتابهاى همان دغدغه هاى اجتماعى اش باشند و در دوران اوليه فيلمسازى اش هم در اين كار كاملاً موفق بود ، او مى توانست سطح سمبوليك و كنايه اى انديشه هايش را جايى در لابه لاى روايت داستانى اش جاسازى كند و همه را راضى كند: قيصر نمادى از مبارزه فردى و تجسمى از اراده معطوف به قدرت بود كه عدالت شخصى خود را اجرا مى كرد، نمونه كامل يك ضد قهرمان و نسل اول از چنين قهرمانانى در سينماى ايران . قيصر قانون مدنى را به هيچ مى گرفت و شخصاً مبارزه مى كرد. در گوزنها طغيان سيد در برابر قاچاق فروش تعابير سياسى خود را ساخت و حتى چهره فرامرز قريبيان با سبيل پرپشت و عينك ذره بينى دسته كائوچويى او را به طيف خاص سياسى منتسب مى كرد. سفر سنگ هم به همين گونه و ...
اين آثار فيلمهايى بودندكه به هرحال يك اثر سينمايى كامل به شمار مى آمدند، كسى در باره فيلم بودن آنها شك نداشت و مى شد در باره خوب يا بد بودن آنها چند و چون كرد و يا با پيامهاى اجتماعى / سياسى آن موافق يا مخالف بود. اما فيلمهاى اخير كيميايى از «سينمابودن» چندان نشانى نداشتند ، آنها تبديل به ادعانامه هاى مطنطن و كسالت بار كيميايى و فيلمهايى شعارگونه بودندكه نفس سينما را به مبارزه مى كشيدند. در واقع پيكر نحيف سينماى كيميايى تاب تحمل وزن طغيانهاى سياسى / اجتماعى فيلمساز را نمى آوردند و صداى خردشدن استخوانهايشان در سالنهاى سينما مى پيچيد. شايد بهترين راه براى او نوشتن مقاله، رمان و يا كتاب بود تا به شكلى بى واسطه تر و بدون نگرانى خاطر نظرياتش را با مخاطبانش درميان بگذارد (آيا رمان جسدهاى شيشه اى و كتاب شعر زخم عقل نشانه اين موضوع نبودند كه خود كيميايى هم زمانى به همين نتيجه رسيده بود) چون مديوم سينما اقتضائات خود را دارد و كژتابى خارج از قاعده را بى هيچ رحمى قصابى مى كند و اين حكم ، فيملسازان كهنه كار و پرافتخار را هم شامل مى شود. اما كيميايى در حكم حداقل قواعد بازى را كه خود وضع كرده بجا مى آورد. او توانسته ميان سطح نمادين و داستان فيلمش تمايز قائل شود و لااقل تماشاگرش را با يك روايت سردرگم و بى سروته مواجه نسازد. حكم عملاً با دو سطح روايت موازى تعريف مى شود كه چنان به هم نزديكند كه از دور حدفاصلشان چندان واضح نيست اما با نگاهى از نزديك تر مى شود اين سطوح را از هم تميز داد. داستان اول كه نقش پيش برنده روايت را برعهده دارد همان داستان قديمى بسيارى از فيلمهاى گانگسترى است : تسويه حسابهاى درون خانواده مافيا و صاحبان قدرت و آدم كشى حرفه اى كه دراين ميان شخصيت خود را به عنوان يك ضد قهرمان دوست داشتنى تثبيت مى كند، كسى مثل جف كاستلوى فيلم سامورايى ساخته ژان پير ملويل (هفت تير خالى محسن در صحنه كشته شدنش اداى دين مشخص به فيلم ملويل بود) عملاً اين خط داستانى را چندان پروار نمى شود اما سرقت در سكانس ابتدايى و تلاشهاى گاه و بى گاه براى بازگشت به آن در طول فيلم مانع از بروز بحران روايت در فيلم مى شود (مسلماً منظور از بحران روايت ، معناى مثبت آن و كارى نظير كار كريستوفر نولان در فيلمى مثل memento نيست) كيميايى بازهم خود را چندان درگير ساختن ساختمان داستان نمى كند اما آنچه كه سبب مى شود «حكم» به نسبت فيلمهاى گذشته منسجم تر به نظر بيايد كليشه اى بودن داستانش است، قطعاً كسى كه با نوع فيلم نوار آشناست ناخودآگاه در ذهنش به يادآورى فيلمها و قهرمانان آشنايش خواهد پرداخت و با همين پيشداورى بسيارى از كاستى هاى فيلم را خواهد بخشيد اما در مورد تماشاگر ناآشنا بايد گفت كه حتماً سردرگمى گذشته پابرجا خواهد ماند. اين مديون بودن حكم به سينما در همين جا خاتمه نمى يابد و در سطح دوم روايت كه قرار است دلمشغولى هاى هميشگى كيميايى را حمل كند نيز حضورى قطعى دارد. تقريباً تمام تماشاگران فيلم حكم از خود پرسيده اند اين مردان پالتوپوش با عينكهاى سياه و كلاه شاپو در كجاى اين شهر هستند و اين دم و دستگاه عريض و طويل دراين شهر وجود دارد؟ آيا اين تشكيلات مافيايى با اين هيأت غريب در تهران دهه ۸۰ سر پا است؟ همه چيز حكايت از اين دارد كه «حكم» در خيابانهاى تهران و در همين سالها مى گذرد؛ نوع ماشينها، خيابانها و شهر و ... آيا بازهم كيميايى سمبوليزمش را چنان شخصى كرده كه هيچ كس از آن سر درنمى آورد؟ آيا نمى توانست آدمهايى معمولى را جايگزين پدرخوانده هاى سينمايى كند. نكند دقيقاً در همين واژه «سينمايى» نهفته است.
در خانه رضا معروفى مرتباً فيلم در حال پخش است و عموماً هم كسى به اين فيلمها نگاه نمى كند شخصيتها در قاب تصوير مى آيند و مى روند و غذا مى خورند، حرف مى زنند و فيلم هم در حال نمايش است. اين دنياى مافيايى غريب هم جزيى از يكى از همين فيلمهاست با اين تفاوت كه بيرون از پرده در حال جريان است اما مگر كل فيلم «حكم » يك فيلم روى پرده نيست ، پس آيا ما با يك فيلم در فيلم (اما از نوع كيميايى وارش) روبرو نيستيم. در حقيقت كيميايى كه هميشه عاشق رئاليسم تلخ دنياى بى رحم بيرون از پرده بود و هميشه سعى داشت آن را با زور به واقعيت فيلميك اثرش تزريق كند اين بار ترجيح داده واقعيت فيلميك را به جاى واقعيت بيرون از پرده به سينما بكشاند. حالا مى شود به سؤال پيشين چنين پاسخ داد كه اين آدمها از جايى در پرده سينما به تهران دهه ۸۰ پا گذاشته اند. حالا اين واقعيت فيلميك اجازه بروز درونيات كيميايى را بيشتر به او داده. كيميايى هميشه در پى نقد قدرت بوده و حتى عنوان كتابى در باره او هم «جست وجوى خط مبارزه» است او قدرت را در فيلمش هجو مى كند، صحنه عروسى نهايت اين پارودى است كه متأسفانه گويا بازهم بسيار باعجله و بدون دقت فيلمبردارى و كارگردانى شده اما همين بى دقتى نوعى سوررئاليزم شيرين و بامزه به صحنه هاى عروسى بخشيده كه نمونه اش را فقط بايد در فيلمهاى كيميايى جست.
به اين دليل حكم را نگاه آسيب شناسانه كيميايى به فيلمهاى خود او مى دانم كه او نمى توانست فيلم بودن آثارش را به ما بقبولاند ولى در «حكم» با ايجاد دو سطح روايت توانسته حداقل بعداز سالها «فيلم » بسازد و نه بيانيه و حديث نفس غيرقابل فهم، توانسته خود را كنترل كند و مثلاً ارادتش به موسيقى پاپ را به عوض اينكه يك شخصيت فرعى خلق كند كه خواننده پاپ است و در يك سرى نماى نامربوط لب بزند و تمام و بعد تماشاگرش را حيران و متحير رها كند، با انتخاب ترانه و موسيقى ابراز كند. يكى از فيلمهايى كه در خانه رضامعروفى به نمايش درمى آيد «سانست بولوار» ساخته بيلى وايلدر است . سانست بولوار درباره ستاره سينماى صامت نورمادزموند است كه با ورود صدا به سينما كم كم فراموش شده و اكنون سعى در بازگشت دوباره رقابت يك ستاره را دارد. هنگام تماشاى حكم بى اختيار به ياد كيميايى افتادم كه آيا او بى شباهت به نورما دزموند نيست. كسى كه در نيمه اول بيست سالگى پرافتخارترين كارگردان سينماى ايران بود و اكنون با فيلمهاى متوسط سعى در راضى نگاه داشتن مخاطبانش دارد. نورمادزموند در جايى از فيلم مى گويد: «اين فيلمها هستند كه كوچك شده اند، من هنوز بزرگم». اگر كيميايى مى خواست جمله اى با اين حال و هوا بگويد چه مى گفت؟
نویسنده:کاوه جلالی
او روحش را به شيطان فروخته است
باز هم مسعود كيميايي، كارگردان كهنهكار سينماي ايران، مردم را به سينما كشاند. اين فيلم او هم جدا از قدرتها و ضعفهايش، آن چنان بود كه مردم پاي سينما صف بكشند. واقعا صف انتظار تماشاگراني كه براي ديدن فيلم «حكم» آمده بودند، هر عاشق سينمايي را خوشحال ميكرد.
هر چندCD هاي كپي فيلم به طور غيرقانوني در دسترس بود، اما مردم ترجيح داده بودند كه فيلم را روي پرده نقرهاي سينما ببينند. كيفيت بد پخش بيشتر سينماها و فضاي زمستاني نيز چندان آنها را از ديدن فيلم باز نداشت. آنها آمده بودند تا آخرين فيلم سازنده «قيصر» را ببينند.
نميدانم چرا ياد «فاووست» افتادم. هر چند در بيشتر فيلمهاي كيميايي، نبرد بين خير و شر جريان دارد و به اصطلاح آدم بدها مرتب درحال جدال با آدم خوبها هستند. اما اين فيلم او مرا ياد فاووست انداخت. محسن براي من يك نمونه كامل ايراني و امروزي فاووست بود. او كه جواني شهرستاني است، به همراه دو دوست خود به خانه مهندس ميرود. پولها را برميدارد و در ميانه راه به دوستان خود خيانت ميكند. تنها تفاوت محسن (كه پولاد كيميايي) نقش او را بازي ميكند با فاووست اين است كه اهريمن او موجودي واحد نيست. اهريمن او موجودي است متشكل از پول، باند تبهكاري و ازخودبيگانگي. او در برابر چند ريال بيشتر، دوستان خود را ميفروشد و به سمت باند تبهكاري ميرود. اما خشونت، ازخودبيگانگي و حس قدرتطلبي محسن سبب نميشود تا او از قافله قدرت جا بماند. او جا ميماند. هم از عشقي كه نسبت به فروزان دارد و تا لحظه آخر با اوست و هم از پولي كه ميخواسته تا مال خودش باشد.
«حكم» مثل بيشتر قصههايي كه كيميايي براي ما تصوير ميكند، قصه رفاقت است. قصه رفاقت، نارفاقت، عشق و كساني كه معناي اين جمله را نميدانند. اما در اين فيلم معيارهاي كيميايي عوض شده است. او به دنياي معاصر آمده ميداند كه پول با آدمها چه ميكند. اگر در «قيصر» و «گوزنها» قهرمانهاي او به خاطر رفاقت حاضرند هر كاري انجام دهند، اين بار حاضرند به هر دليلي رفاقت را به رقابتي خونين بدل كنند و جالب آنجاست كه آنها در اين رقابت هيچ هدفي ندارند. بازي ميكنند براي اينكه فقط بازي كرده باشند. ميدزدند تنها براي اينكه دزدي كرده باشند. هدف آنها، بيشباهت به سراب نيست. پولها را برميدارند تا از كشور خارج شوند، اما پولها نه تنها دردي ازآنها دوا نميكند، كه خود نيز دردسرساز ميشوند. خودشان به جان هم ميافتند و همه چيز را فدا ميكنند. آنچنان به پوچي ميرسند كه حتي در برابر مرگ هم حرفي براي گفتن ندارند. مي ايستند تا گلوله در پيشانيشان خالي كنند و سكوت ميكنند. چنانكه محسن در پايان فيلم. او ميبيند كه اسلحه كمري را به سمت او گرفتهاند. اما واكنشي نشان نميدهد. او گلوله ميخورد، اما تلاشي براي نجات نميكند، چرا كه ديگر هدفي براي ادامه زندگي ندارد. او قبل از اين روحش را به شيطان فروخته است.
«حكم» شروع جذابي دارد. شروعي سريع و پرتحرك كه مخاطب را به ديدن فيلمي جذاب دعوت ميكند. سه جوان با نقابي بر صورت، وارد خانهاي ميشوند. آنها ظاهرا براي دزديدن پول مهندس وارد خانهاش شدهاند اما همه ماجرا به پول برنميگردد. فروزان (ليلا حاتمي) از دست مهندس حسابي عصباني است. او قبلا در شركتي منشي بود كه مهندس رياست شركت را به عهده داشت. در طول سالهاي كار، مهندس چندين بار به او اظهار علاقه كرده بود و روابط مشكوكي با او داشت. اين روابط منجر به چند بار باردار شدن دختر شده بود و هر بار مهندس او را مجبور به سقط جنين كرده بود. مدام هم به او وعده ازدواج ميداد. حالا دختر در قالب يك سرقت مسلحانه به خانه مهندس برگشته است و ميخواهد تقاص رنجها و مشكلاتش را پس بگيرد. او همان جايي را نشانه ميگيرد كه مهندس با آن فكر ميكند. گروه سه نفر دزدان جوان با بسته پول از خانه خارج ميشوند. درحالي كه موقع خروج چندان ناشناخته نيستند. مهندس آنها را شناسايي كرده است. آنها با سرعت به شمال ميروند تا با پاسپورتهايي جعلي كه در آنجا قرار است به آنها برسد به خارج كشور بروند. اما محسن (يكي از اعضاي گروه) خيانت ميكند و همه چيز لو ميرود. آنها ميمانند تا به سرنوشت ناخواسته خود گرفتار شوند.
«حكم» فيلم تقدير است. در اين فيلم شخصيتها بدون آنكه خود بخواهند به سوي تقديري از پيش تعيين شده ميروند. انگار آنها نميتوانند از مسايلي كه برايشان پيش ميآيد، جلوگيري كنند. اين نكتهاي نيست كه بتوان به آن خرده گرفت. در برابر تنها اين مطرح ميشود كه شخصيتهاي «حكم» يا خوب مطلقند يا بد مطلق. شخصيت آنها چندان پيچيده نيست كه مخاطب را به چالش ذهني دچار كند. ساده هستند و تكلايه و مخاطب خيلي راحت ميتواند آنها را بشناسد. در برخي از صحنهها، حتي گاه روتر هم ميشوند. مثل همان صحنهاي كه يكي از شخصيتها، جملههاي ساده انگليسي ميگويد و ديگري توي ذوقش ميزند. به اين ترتيب، مخاطب و تماشاگر فيلم، چندان به تلاش نميافتد تا با شخصيتي چندبعدي و كامل روبهرو شوند و شايد يكي از دلايل اقبال حكم همين سادگي شخصيتهايش باشد.«حكم» فيلم زمان است. در اين فيلم ميتوان گذر زمان را درك كرد. همه چيز در حال گذشتن ا ست. چه رضا و چه محسن، هر دو به سمت مرگ ميروند. مرگ و نيستي.
نویسنده:سجاد صاحبان زند
اجراى قوى، فيلمنامه ضعيف
هيچكاك در جايى گفته: «براى ساختن يك فيلم خوب، سه چيز لازم است: فيلمنامه خوب، فيلمنامه خوب و فيلمنامه خوب.» اين گفته، تائيدى است بر اين حقيقت كه مهمترين ركن يك فيلم، فيلمنامه است. بديهى است كه از يك فيلمنامه ضعيف، نمى توان يك فيلم قوى ساخت. كارگردان، فيلمبردار و تدوينگر قوى هم نمى توانند براساس يك فيلمنامه ضعيف، فيلمى خوب بسازند. فيلم حكم به خوبى اين حقيقت را ثابت مى كند. وظيفه اصلى يك فيلم در وهله اول، روايت يك داستان است. داستانى با پيرنگ منطقى و استوار بر روابط على و معلولى، شخصيت هاى تعريف شده و چارچوبى منسجم كه با فصل بندى مناسب، داستان را در كنترل داشته باشد و آن را در جاده اى درست به جلو ببرد و اطلاعات ضرورى را در زمان لازم به تماشاگر منتقل كند. داستان حكم با همان سكانس اول، كه سكانسى بى نقص و از نظر فضاسازى و فيلمبردارى عالى است، آغاز مى شود و اين از نقاط قوت فيلم است. يعنى آغاز داستان بدون هيچ مقدمه پردازى. ولى مشكل اصلى اين است كه بعضى از وقايع مهم و كليدى فيلم حكم، صرفاً اتفاق مى افتند بى آنكه تماشاگر دليل اصلى آنها را بداند؛ نظير صادر شدن حكم قتل محسن (پولاد كيميايى) توسط جلال. يا دليل رضا معروفى (عزت الله انتظامى) براى همراه شدن با گروه سه نفره محسن، فروزنده و سهند يا اينكه چرا فروزنده آنقدر مشتاق است تا محسن را بكشد و... . اينكه روايت در نهايت بايد توسط تماشاگر ساخته شود و اينكه فيلمنامه نويس نبايد تمام اطلاعات را به تماشاگر تزريق كند درست است. فيلمنامه نويس مى تواند و بايد با فاصله گذارى و تاخير در دادن اطلاعات، حس كنجكاوى تماشاگر را بر انگيزد و او را وادار به طرح فرضياتى درباره علل اتفاقات و چيستى شخصيت ها كند ولى فرضياتى كه تماشاگر مى سازد در جايى از داستان بايد تاييد يا انكار شوند و جاى خود را به حقايق اصلى داستان بدهند. و اين اتفاقى ا ست كه در حكم نمى افتد. از طرف ديگر، در يك فيلمنامه متعارف يك خط داستانى اصلى وجود دارد و چند خط داستانى فرعى. خطوط فرعى يا مستقيماً به خط داستانى اصلى مرتبط مى شوند و يا در جهت شخصيت پردازى شخصيت هاى اصلى عمل مى كنند. در حكم ظاهراً داستان محسن و فروزنده، خط اصلى ماجرا را مى سازد. چند خط داستان فرعى نيز در كنار اين خط اصلى در جريان هستند. داستان سهند و معشوقه ازدست رفته اش، دريا. داستان زندگى رضا معروفى- كه به نوعى نقش پدرخوانده گنگسترها را بازى مى كند- و داستان دنياى مخفى گنگسترها. در اين ميان، داستان سهند و دريا به هيچ وجه ربطى به داستان اصلى ندارند زيرا در درجه اول اين دو شخصيت، شخصيت هايى زائد، منفعل و تحميلى هستند و وجودشان در داستان به هيچ وجه توجيه پذير نمى تواند باشد. پرداختن به زندگى خصوصى رضا معروفى، تا آنجا كه به شخصيت پردازى او كمك مى كرد امرى لازم و حتى واجب بود. ولى سكانس گيتارزدن دختر عقب مانده او، ربطى به داستان ندارد و به نظر مى رسد كه تنها بهانه براى وجود اين سكانس نسبتاً طولانى، همان فعل «گيتار زدن» است. وگرنه با يك جمله يا دو سه پلان كوتاه هم مى شد به تماشاگر گفت كه رضا معروفى يك دختر عقب مانده دارد. داستان دنياى گنگسترها هم مى توانست به شكلى كمرنگ در حاشيه فيلم در جريان باشد. البته نمى توان از اشتياق فيلمساز براى «گنگستريزه» كردن فيلم و در واقع هجو دنياى گنگسترها صرف نظر كرد. با اين وجود، فضاى هجوآلود دنياى گنگسترهاى فيلم، همخوانى چندانى با فضاى سياه داستان اصلى ندارد. در واقع يكى از مشكلات اصلى اين فيلم، كه به متشتت شدن فيلمنامه انجاميده، اين است كه فيلمساز مى خواهد همه چيز را با هم در يك فيلم داشته باشد. البته اين امر هم مى توانست به شكلى درست محقق شود البته با يك پيرنگ داستانى منسجم و منطقى كه بر پايه روابط على چيده شده باشد. يكى از ايرادهاى اساسى فيلمنامه حكم، ضعف مفرط شخصيت پردازى است. بدترين نوع شخصيت پردازى در يك فيلم اين است كه شخصيت ها، خود درباره خود و دليل اعمالشان توضيح بدهند و خودشان را معرفى كنند. اين اتفاقى ا ست كه كم و بيش در حكم مى افتد. شخصيت اصلى، محسن- كه فكر مى كنم قرار است تركيبى باشد از شخصيت آلن دلون(كاستلو) در سامورايى و آل پاچينو در پدرخوانده- هنگامى كه در رستوران با «حد ميثاق» (شكيبايى) صحبت مى كند، خود را معرفى مى كند و مى گويد:«عقيده اگر بد اجرا بشه، دليلى بر بد بودن عقيده نيست» و بعد، «اسم[اعمال من] اعتراضه.» پرنده در قفسى كه در سامورايى بود را به ياد بياوريد. اين پرنده و قفسش، بسيار بيشتر و موثرتر از ده ها خط ديالوگ، شخصيت كاستلو را به تماشاگر معرفى مى كند. شخصيت هاى حكم، در داستان سرگردان هستند و اهداف چندان مشخصى ندارند. آنها صرفاً با كلام، خودشان را توضيح مى دهند و گهگاه، جملات نغز و زيبا اما شعارگونه اى را بر زبان مى آورند كه در بسيارى موارد ربط چندانى به صحنه و ماجرا پيدا نمى كنند؛ جملاتى كه به فيلمساز تعلق دارند نه به شخصيت ها. اصولاً حكم فيلم بسيار پرديالوگى است. در اينكه بيان تصويرى از نظر تاثيرگذارى، قابل قياس با بيان صوتى نيست شكى نيست. مثلاً سكانس اولين ملاقات رضا معروفى و گروه سه نفره محسن، فروزنده و سهند در كنار محوطه ساحل را در نظر بگيريد. محوطه به وسيله نرده هايى از دريا (نماد آزادى و رهايى) جدا شده. رضا معروفى به طرف درِ نرده ها مى رود ولى در، كه مستقيماً به دريا راه دارد، به وسيله روبانى قرمز بسته شده. اين تصوير ساده و موثر به تماشاگر مى گويد كه عشق _كه رنگ قرمز نماد آن است- رضا را اسير كرده. از طرف ديگر، نرده ها در پس زمينه تصوير محسن، فروزنده، سهند و رضا معروفى ديده مى شود و بر آزاد نبودن و دربند بودن آنها تاكيد مى كند. يا صحنه اى كه رضا معروفى را- كه قصد دارد به گروه سه نفره بپيوندد- در نماى باز در حال رد شدن از يك پل نشان مى دهد و به نوعى به تماشاگر مى گويد كه اين مرد (رضا معروفى)، در حال وارد شدن به يك مرحله جديد از زندگى اش است. كاركرد چنين صحنه هايى، بسيار بيشتر از ديالوگ هايى است كه احساسات و افكار كاراكترها را اعلام مى كند. حكم از نظر سبك (ميزانسن، فيلمبردارى، تدوين و...) فيلمى قوى و شايد برترين فيلم كيميايى است. اما نكته اين است كه قوى بودن سبك (تكنيك) نمى تواند ضعف فيلمنامه را جبران كند. اى كاش اين سبك و اجراى قوى با فيلمنامه اى قوى همراه مى شد؛ آنگاه حكم مطمئناً بهترين فيلم استاد لقب مى گرفت؛ استادى كه هنوز با قيصر و داش آكل و غزلش زندگى مى كنيم.
نویسنده:ونداد الوندى پور
وقتی اسلحه داشته باشی همه چی آسون تر ميشه بدون شك مسعود كيميايي هميشه پرحاشيه ترين وپرسرو صداترين فيلمساز تاريخ سينماي ايران بوده وهست.و هميشه قبل وبعد از اكران فيلمهايش خواسته ويا نا خواسته شايعات زيادي در مورد فيلمهايش بر سر زبانها بوده است. هميشه افرادي در سينماي ايران بوده اند كه با تعريف وتمجيدوستايش سينماي او كيميايي را بيش از آنچه كه هست و وجود دارد درنزد اذهان عمومي بزرگ كرده اند. وگاها از او اسطوره ويا شبه اسطوره اي دست نيافتني ساخته اند كه ديگرهيچ گاه تكرارنخواهد شد. طبيعيست هرفردي كه از رفتاري خاص وراهي هميشگي پيروي كند ونظرات وتفكرات خاص خودرا داشته باشد هميشه كساني هستند كه كوركورانه وستايش آميز از او وتفكرات وسينماي او طرف داري وپيروي كنند. اما سوال اصلي اينجاست كه آيا اين نوع رفتارها وتفكرات در زندگي واقعي خود كيميايي هم جريان دارد وآيا فيلمهاي او هم مانند زندگي شخصيش هستند؟ و يا اين حرفها فقط مال فيلمهاي اوست وبس.
از اينها كه بگذريم ميرسيم به آخرين ساخته طبق معمول پرحاشيه وبحث برانگيز استاد مسعود كيميايي يعني حكم. فيلم حكم با تمام شايعات وحواشي خود بعداز ناكامي در مراسم جشن خانه سينما وقبل از جشنواره فجر به اكران عمومي در آمد وبه تمام حرف وسخنهاي پيشگويانه پايان داد.بعد از اكران نا موفق سرباز هاي جمعه وشكست فاحش آن فيلم كيميايي فيلمي ساخت كه به قول مونتور آن(جعفر پناهي) قرار بود بهترين فيلم سينماي بعد از انقلاب ايران باشد اماخوشبختانه اين طور نشد.وباز هم كيميايي ماندو هزاران سوال و انتقادو ...
و اما حكم: براي ديدن فيلم حكم از همين ابتدا بايد حساب فرم ومحتوارا از هم جدا كرد. فيلم حكم برخلاف محتوايش فيلمي بسيار خوش ساخت وزيباست كه غير از اين هم انتظار نميرفت.5 نكته مثبت بسيار مهم در حكم وجود دارد كه باعث و باني اين زيبايي فني وفرمي حكم شده اند:1- حضور كيميايي كارگردان- ونه فيلمنامه نويس- به عنوان كارگرداني بزرگ وپيشكسوت كه در كار خود استاد است ودر اين فيلم تمام توان وتجربه خودرا بكار ميگيردتا فيلمي از لحاظ تكنيكي زيبا خلق كند كه موفق هم ميشود. 2- فيلم برداري بي نظير و استادانه عليرضا زرين دست - البته به جز كلوزاپ انتظامي در سكانس هتل پاپيون كه بوم درپايين كادر ديده ميشود- سرشار است از نماهاي فوق العاده زيبا وحركات عجيب ودقيق دوربين كه نمونه بارز آن سكانس غرق شدن درياست وآن فيلمبرداري شاهكار كه بار ديگر ثابت كردزرين دست استادي تمام عيار وبالاتر از استاندارد هاي سينماي ايران است. 3- بازي فوق العاده زيبا وكاملا كنترل شده استاد عزت الله انتظامي كه بار ديگر بازي استادانه اش را به رخ ميكشد وبا صداي بلند فرياد ميزند من هنوز بهترين بازيگر سينماي ايران هستم.4- تيتراژ زيبا وديدني جواد طوسي كه هر مخاطب حتي مخالف كيميايي را گرفتار خود ميكند. 5- بازي خوب و قابل قبول- ونه فوق العاده- پولاد كيميايي كه ميرود تا كم كم به يكي از بازيگران حرفه اي سينماي ايران تبديل شود ونامي مستقل از نام پدرش براي خود دست وپا کند.
البته حكم از لحاظ تكنيكي هم مشكلاتي دارد كه نميتوان از آن گذشت: بر خلاف اكثر آثار كيميايي حكم- به جزچند مورد- ديالوگهايي بسيار بد وپيش پا افتاده دارد يا حداقل ميتوان گفت كه توسط بازيگران بد اجرا ميشوند. ديالوگهايي كه كاملا مشخص است كه بازيگر آنهارا ازروي كاغذ خوانده حفظ كرده واينك در جلوي دوربين به زبان مي آورد. ديالوگهاي مسخره اي مانند:(خفني از سروروتون ميباره- چقدر خوبه آدم توخونش سينما داشته باشه- و...) وحتي آن ادعاي دوستي مسخره رضا معروفي با صادق هدايت كه باعث خنده هر مخاطب اهل ادبياتي ميشود هدايتي كه در سال1330 فوت كرده است از لحاظ سني چگونه ميتواند دوستي با رضامعروفي داشته باشد؟.بهرام رادان عملا در فيلم نقش يك تكه چوبي را بازي ميكند كه نه از او بازي چشمگيري شاهديم ونه حتي عاملي براي پيشبرد فيلم است البته از اين هم نبايد گذشت كه نقش او در فيلمنامه هم جايي بيش از اين نداشته. بازي متوسط ودور از انتظار ليلا حاتمي وهمچنين باقي بازي هاي فيلم به خصوص بازي بسيار بد و كليشه اي خسرو شكيبايي هم مزيد بر علت شده اند تا كيفيت كلي بازي هاي فيلم تنزل پيدا كند.گريم ضعيف فيلم به خصوص در قسمت زخمها وتدوين معمولي ونه چشمگير پناهي كه البته كيميايي براي اولين بار در تاريخ سينماي ايران در تيتراژ فيلم بانوشتن جمله (كه به فيلم ياري رساند) بعد از اسم پناهي از او تشكر ويژه اي ميكند.باعث تعجب است وشايد همين عامل باعث شده پناهي آن جمله ستايش آميز را در مورد فيلم حكم بزند.البته كيميايي گويي به اين فيلم خود بسيارعلاقه واعتقاد داشته كه در اقدامي كاملا جديد در تيتراژ وتبليغات فيلم مينويسد(حكم فيلم مسعود كيميايي).
واما بعد از ذكر اين نكات مثبت ومنفي كه البته همه آنها جزو مسائل تكنيكي فيلم بودند ميرسيم به مسائل محتوايي حكم كه ديگر اين محتواكاملا براي كساني كه كيميايي را ميشناسند آشناست.خاطره تلخ فيلم سرباز هاي جمعه با ديدن حكم تجديد شد اما حكم تلخ تر از سرباز هاي جمعه نبود.حكم از لحاظ محتوايي چيز تازه اي در سينماي كيميايي به حساب نمي آيد وهمان حرفهاي هميشگي اوست-تكرار مكررات تكراري- فيلم سرشار است از همان تيپ هاي هميشگي كيميايي كه فقط در حد همان تيپ ميمانند وهيچكدام تبديل به شخصيتي مستقل نميشوند اما اين باربا سرو شكلي جديد تر ومدرن تر. حكم را به نوعي ميتوان چكيده كارنامه كيميايي دانست زيرا قهرمانان هر سه نسل فيلمسازي او در اين فيلم جمع شده اند.اما خوشبختانه اين بار آن رفاقتهاي آبكي ومضحك سومين نسل فيلمهاي او جاي خود را به رابطه اي مريدي و مرادي داده اند كه قابل قبول تر از گذشته جلوه ميكند.
مهم ترين وعمده ترين مشكل فيلمهاي اخير كيميايي وبه خصوص فيلم حكم نداشتن داستان وتعريف نكردن قصه براي مخا طب است. مشكل كيميايي در پرداخت شخصيتها وفيلمنامه از زماني آغاز ميشود كه او شخصيتهايش را در فضاهايي عجيب وجديد قرار ميدهد وروابط بين آدمهايش را طوري تعريف ميكند كه پراز پيچيدگي هاي ظاهري هستند. درواقع كيميايي قهرمانهاي فيلمش را از فضاي داستاني دور ميكند وفقط از آنها تيپ هايي ميسازد كه در لحظه زنده اند و حرفها وخاطرات خودرا با ديالوگهاي طولاني تعريف ميكنند.اين نكته دقيقا همان عامليست كه باعث دورشدن مخاطبان عام وحتي اغلب مخاطبان خاص سينما از كارهاي كيميايي ميشود.شايد هنوز كيميايي بر سر آن حرف قديمي خود باشد كه:( ديگه تو اين دوره زمونه كسي حوصله داستان گوش كردن رو نداره) اما اگر واقعا اين طور باشد بايد كيميايي بداند ديگه اين دوره زمونه كسي حوصله ديدن يك مشت آدماي عجيب غريب كه حرفاي عجيب غريب ميزنن وكاراي عجيب غريب تر ميكنن رو نداره و دوست داره آدمهايي رو ببينه كه دوروبر خوداوهستند و مثل اوحرف ميزنند وكار ميكنند( مثل قيصر كه تو همين كوچه پشت مون مينشست - سيد كه هم زخم همه ايرانيا بود- و حتي برادران فيلم غزل كه برادري روبراي همه ما معنا كردن).در اين دوره از فيلمسازي كيميايي حتي نشانه شناسي فيلمهاي او هم مانندتمامي حرف ها واعمال قهرمانهايش عجيب وغريب شده اند وبه راحتي نميتوان به معناي آنها دست يافت. نشانه هايي در حكم است كه شخصا از پيداكردن مفهومي درست از آنها در فيلم عاجزم واگر شما ميدانيد بگوييد تا ما هم بفهميم. نشانه هايي مانند:(چراغاني لباس عروس ودو نفر كه همراه خود باطري هايي براي روشن شدن چراغ حمل ميكنند- نمايشگاه ماشيني كه خاليست وفقط ديگهاي خاليتري در آن قرار دارد- مرد تنهايي كه در انتهاي فيلم با چتر از جلوي نمايشگاه ميگذرد- ميموني كه در عروسي بازي ميكند- با دست ژله خوردن شكيبايي و....)
حكم مانند اكثرفيلم هاي كيميايي با يك سكانسي كوبنده زيبا ونفس گير آغاز ميشود. تهاجمي سرقت گونه به خانه مهندسي پولدار كه تماشاگر را بر روي صندلي سينما ميخكوب ميكند.واز همه جالب تر اسلوموشن زيباي چهره محسن(پولاد كيميايي)هنگام كشيدن نقاب از چهره است كه لذت ديدن اين سكانس زيبا را چندين برابر مي كند.اما بعد از اين سكانس فيلم به شدت افت مي كند و سكانس طولاني وخسته كننده هتل پاپيون ريتم فيلم را كند وكند تر مي كند.باقي سكانس هاي فيلم- به جز سكانس قتل محسن - چيزتازه اي ندارند وفقط تصاويري عجيب وماليخوليايي وار از آدم هايي عجيب تر اند.سكانس كاملا اضافه وبيخودي دادار رضا معروفي از دخترعقب مانده اش كه هيچ خاصيتي در فيلم ندارد وفقط براي تماشاگر موسيقي زيبايي مينوازد.وحتي ميتوان مضحك ترين قسمت فيلم را سكانس بسيار بد عروسي دانست كه آدمهاي آن گاهي به وحالت كمدي وحتي كاريكاتور گونه در مي آيند وباعث خنده تماشاگر ميشوند.البته موقعيت هاي زيبايي هم در فيلم است كه فضاهايي فوق العاده كيميايي وار خلق ميشودكه هرگز نمي توان آنهارا فراموش كرد. مانند آن صحنه زيبا كه رضامعروفي در پشت پرده سينما مي ايستد وگويي چهره اش در فيلم محو وبا آن يكي ميشودو يا صحنه برخورد تمام افراد خلافكار در جلوي ساختمان با آن موسيقي زيباكه يكديگر را در آغوش ميگيرند. و در آخر هم سكانس به ياد ماندني وفراموش ناشدني كشته شدن محسن و آن دوئل با اسلحه خالي كه هر بيننده اي را به ياد سكانس پاياني فيلم سامورايي ميندازد وآن ديالوگ تكان دهنده رضا معروفي:(حكمي براي تو نبود بچه سرتق همه عمرمو به باد دادي)و گريه هاي عاشقانه فروزنده.محسن در اين سكانس ديالوگي بسيار زيبا ميگويد كه ميتوان تمام فيلم را در اين ديالوگ زيبا خلاصه كرد او ميگويد:(وقتي اسلحه داشته باشي همه چيزآسون ترميشه) ودر پايان هم با همان اسلحه خالي به استقبال مرگ ميرود. مواجه محسن با مرگ در پايان فيلم گويي مواجه كيميايي با زندگي وفيلم هايش است اما كيميايي سال هاست كه اسلحه اش را كنار گذاشته وخود را خلع سلاح كرده است.
نویسنده:احمد دستاران
پایان
"مي خواي مث فيلما بميرم"؟
پولاد كيمياي . نوجوان فيلم تجارت اين روزها هنرپيشه اي حرفه اي شده است. حتي اگر جايگاه او به عنوان يكي از حواشي فيلمهاي پدرش مسعود كيمياي ثبت شده باشد.پولاد كيمياي اين بار در حكم حرفه اي تر از هميشه به روي پرده سينما آمده است. در ادامه با هم گفتگوي را كه همكاران محترم انجام دادند رو مي خوانيم.
1.چطور شد براي بازي در نقش محسن انتخاب شديد ؟
پولاد كيميايي : نقش محسن را قرار بود بازيگراني در رده سني بالاتر مثل فريبرز عرب نيا و يا پرويز پرستويي بازي كنند. اما بعد سناريو تغييراتي كرد و من براي اين نقش انتخاب شدم.
2. درباره ي شخصيت محسن بگوييد.
پولاد كيميايي : محسن كسي است كه مي خواهد جايگاهش را تغيير دهد . او در واقع به يك آنارشي مي رسد. محسن پيچيده تر از آن چيزي است كه ما در فيلم مي بينيم. او داراي گذشته اي است كه به واسطه ي آن فراتر از سنش رفتار مي كند. سن او براي مخاطب معلوم نيست . درونش با عملش متفاوت است. او با خودش هم درگير است. موهايش سفيد شده ولي در عين حال بچه است و ... محسن اصولا يك آنارشيست است و اين آنارشي در همه ي كارهايش ديده مي شود.
3. البته گريم كار هم به فيزيك اين نقش خيلي كمك كرده، اين طور نيست ؟
پولاد كيميايي : بله، ولي من در ابتدا با اين گريم مشكل داشتم و به خانم رضوي هم گفتم كه اصلا از سبيلي كه براي من گذاشته ايد راضي نيستم!
4.حضور بازيگراني مثل عزت الله انتظامي، خسرو شكيبايي، ليلا حاتمي و بهرام رادان چقدر در بهتر اجرا شدن نقش به تو كمك كرد ؟
پولاد كيميايي : خيلي زياد. اين ارتباطي كه بين بازيگران وجود داشت در ايفاي اين نقش بسيار موثر بود. من در مقابل خانم حاتمي خيلي راحت بازي مي كردم و از حضور آقاي انتظامي هم خيلي استفاده كردم. ايشان روي من و بيان من خيلي حساس بودند و عقيده داشتند كه من بايد تمركز بيشتر در بيانم داشته باشم و آقاي شكيبايي كه كار كردن با او بسيار شيرين بود. بهرام رادان هم كه از دوست هاي من است و اين سومين كاري بود كه با هم بازي كرديم. اما در هر صورت در اين جمع، من تنها يك دانشجو به حساب مي آيم.
5.از رابطه ي محسن و فروزنده بگوييد
:
پولاد كيميايي : محسن در تمام اين مدت عاشق فروزنده است. مثلا در صحنه اي از فيلم كه محسن از رستوران بيرون مي آيد و فروزنده هم از ماشين پياده شده همه فكر مي كنند كه محسن به اين دليل به دنبال ماشين مي دود كه فروزنده را بكشد در حالي كه اين طور نيست و در واقع او تنها قصد كشتن سهند و رضا معروفي دارد و يا در صحنه اي ديگر كه فروزنده با صورت زخمي به پيش سهند و رضا معروفي باز مي گردد همه معتقدند كه محسن مي خواسته فروزنده را به دبي بفرستد، اما هدف محسن از اين كار اين است كه فروزنده را در جايي كه به نظر خودش امن ترين جاست بگذارد
.
6. آيا سرفه هاي محسن يك تيك عصبي بود؟يا نه به علت مريضي خاصي بود؟
پولاد كيميايي : به نظر من محسن آدم مريضي است. او به خاطر زندگي كه داشته نمي تواند فرد سالمي باشد و كاملا عصبي است. پدرم (مسعود كيميايي-كارگردان فيلم) در ابتدا معتقد بود كه اين شخصيت بايد يك تيك عصبي داشته باشد كه اين عصبانيت را منتقل كند و من فكر كردم كه سرفه از همه چيز بهتر است.
7. كداميل از ديالوگ هايت را بيشتر از همه دوست داشتي ؟
پولاد كيميايي : ديالوگ آخر را خيلي دوست دارم كه مي گويد :مي خواي مثل فيلما بميرم ؟ و يكي هم ديالوگي كه در رستوران مي گويد : رسمش اين نيست!
8.شخصيت شما چقدر به محسن نزديك بود ؟
پولاد كيميايي : من خيلي با محسن تفاوت دارم. اما تنهايي و درونگرا بودنش به من نزديك بود
.
9.از بين فيلم هايي كه بازي نكرده اي، دوست داشتي كدام نقش را بازي مي كردي؟
پولاد كيميايي : خب 50 درصد انتخاب هاي بهروز وثوقي را دوست داشتم بازي كنم.
10. خب فكر مي كني مثلا مي توانستي نقش بهروز وثوقي را در فيلم همسفر بازي كني ؟ با آن كاراكتر و لحن ؟
پولاد كيميايي : نه !نمي توانم تصور كنم كه آن نقش را بازي كنم. اما انتخاب هاي بهروز وثوقي را دوست دارم. يعني نقش هايي كه بازي كرده هميشه برايم جذاب بوده.
11. كداميك از نقش هاي خودت را بيشتر از بقيه مي پسندي ؟
پولاد كيميايي : محسن در حكم !
12. چرا ؟ چون محور اصلي فيلم بودي؟
پولاد كيميايي : نه، چون نقش كاملي بود.
13. فكر مي كنيد مي توانستيد اين نقش را بهتر هم بازي كني ؟
پولاد كيميايي : بله ، الان كه نگاه مي كنم فكر مي كنم اگر دوباره اين نقش را بازي كنم متفاوت خواهد بود.
14. مثلا چه بخشي را ؟
پولاد كيميايي : سكانس آخر. جايي كه با تلفن صحبت مي كند خيلي خشن و عصباني است و من خودم اين مقدار خشونت و عصبانيت را دوست ندارم و اگر دوباره بازي كنم قاعدتا اين سكانس متفاوت خواهد بود.
15. نظرت درباره ي سينماي طنز چيست ؟دوست داري در اين عرصه كار كني ؟
پولاد كيميايي : در سينماي مهرجويي يا مرحوم حاتمي طنز وجود داشت ولي نگاه آن ها به سينما در قالب استاندارد ها جا مي گرفت. اميدوارم اين نوع سينما دوباره تكرار شود و اگر به سمت طنز هم حركت مي كنيم با يك ديد وسيع و هنرمندانه همراه باشد. من هم دوست دارم طنز بازي كنم در واقع دوست دارم در هر ژانري كار كنم. اما طنزي كه داراي چارچوب باشد. چون ما سينماي كمدي نداريم و كمدي در جامعه ي ما حرفي براي گفتن ندارد. در طنز بايد علاوه بر خنداندن افراد حرف و پيامي را هم به آن ها ارائه كنيم كه تفكري جدي پشت آن باشد.
16. دوست داري در بازيگري به كجا برسي؟
پولاد كيميايي : دوست دارم كار هاي متفاوتي را با كارگردان هاي مختلف انجام دهم و سعي كنم به مرور زمان پيشرفت كنم. مي توانم بگويم مي خواهم به كجا برسم اما دوست دارم عقيده ام را در بازي هايم ابراز كنم و بخشي از آن را در بازيگري ثبت كنم و البته براي گيشه هم كار نكنم.
مسعود كيميايي در سال 1320 در تهران به دنيا آمد.او فرزند همان نسلى است كه كودكى و نوجوانى اش در كودتاى ۲۸ مرداد گذشت، سينما و ادبيات را در كوچه پس كوچه ها و سالن هاى سينما ياد گرفت و در دهه چهل سعى كرد تا براى خودش جايى ميان قشر روشنفكر باز كند. همبازى هاى محله هاى كودكى بعدها براى خود نامى به هم زدند، يكى احمدرضا احمدى شد، يكى اسفنديار منفرد زاده، يكى فرامرز قريبيان و يكى مسعود كيميايى. در اين بين اگر نام كيميايى بيش از ديگران بر سر زبان ها افتاد، حاصل نگاه ويژه او به جامعه و اجتماع بود. چيزهايى كه ذهن كيميايى جوان ضبط كرده بود تا بعدها در شروع دوران فيلمسازى اش آنها را بازتاب دهد.
زماني كه 25 سال داشت در فيلم «خداحافظ تهران» دستيار ساموئل خاچيكيان شد. او در آن سالها علاقه زيادي به موسيقي داشت و همان طور كه خاچيكيان در يكي از مصاحبه هايش گفته بود، در جلسات كوتاه استراحت براي همه گيتار ميزد.
بعد از «خداحافظ تهران» در كار «قهرمانان» حضور يافت. اما اولين فيلمش را زماني ساخت كه فقط 27 سال داشت. «بيگانه بيا» قصه آدم هايي بود كه هيچ ارتباطي با آدمهاي ملموس اطراف ما ندارند. تجربه اول كيميايي درست مثل تجربه اول مهرجويي چندان موفق نبود. خود او هم اين فيلم را يك تجربه ميداند و كمتر مايل است در موردش حرف بزند. اما شاهكار كيميايي، يك سال بعد شكل گرفت. «قيصر» كه يك فيلم اجتماعي بيسابقه در سينماي ايران بود، هم تماشاگران بسياري را به سينماها كشاند و هم منتقدان را بر سر شوق آورد.
. قيصر در كنار گاو ساخته داريوش مهرجويى دو آغازگر موج نوى سينماى ايران در سال ۱۳۴۸ بودند هر چند در اين بين نقش كيميايى به دليل حركت روى مرز مخاطب عام و خاص مهم تر و پررنگ تر از مهرجويى بود. او در قيصر كارى كرد كه سينماروهاى عشق گنج قارون، با ضد قهرمان زخم خورده اى همزاد پندارى كنند كه تاكنون نمونه اش را روى پرده سينما نديده بودند.
كيميايي و همكارانش با موفقيت «قيصر» مسير فيلمسازي شان را پيدا كردند. موسيقي فيلم را اسفنديار منفردزاده ساخته، عكاسش امير نادري بوده، عباس كيارستمي عنوان بندياش را طراحي كرده، فيلمبردارش مازيار پرتو بوده و بهروز وثوقي و جمشيد مشايخي در آن بازي كردهاند. فكر ميكنم نيازي به توضيح نباشد كه هركدام از اين آدمها در سالهاي بعد تبديل به چه وزنههايي در سينما شدند.
پس از اين موفقيت كيميايى توانست، با چند فيلم بعدى اش نه تنها نام خود را به عنوان «كارگردان» در كنار نام «ستارگان سينما»ى آن سال ها قرار دهد به شكلى كه اهميت نام او در آفيش هاى تبليغاتى به اندازه نام بازيگران بود بلكه توانست جايگاهش را ميان گروه مخاطبان خاص تر هم محكم كند.
كيميايي بعد از اين فيلم سراغ «رضاموتوري» رفت. اگرچه اين فيلم نتوانست توقع عدهاي از منتقدان را كه بعد از ديدن «قيصر» سر شوق آمده بودند، برآورده كند اما تماشاگرانش را روي صندلي هايشان نگاه داشت. نبايد اين نكته را فراموش كنيم كه عدهاي از منتقدان از جمله پرويز دوايي، همچنان به اين فيلم دلبسته بودند.
«داش آكل» چهارمين فيلم كيميايي است. وقتي فيلم اكران شد، بسياري از خوانندگان جدي صادق هدايت به مخالفت با آن برخاستند و عنوان كردند كه فيلم كيميايي، به قصه هدايت وفادار نبوده است. در مورد اينكه فيلم چقدر به قصه نزديك است هر كس خود بايد فيلم را ببيند و قضاوت كند. اما در همان سالها هم بحث اقتباس پيش آمد و عنوان شد كه كيميايي قرائت خودش را از قصه هدايت، ساخته است.
مسعود كيميايي در سال 51 سراغ «بلوچ» رفت. منتقدان اين كار را جز كارهاي چندان موفق او حساب نميكنند. كار بعدي كيميايي، كاري جديتر است. «خاك» هم به نوعي وابسته به سنت ادبي است. كيميايي اين بار سراغ يكي از قصههاي محمود دولت آبادي رفت و اقتباسي از آن را به دست داد. اين فيلم بهاندازه فيلمهاي كيميايي با استقبال تماشاگران روبه رو نشد اما منتقدها آن را ستودند. در اين فيلم بود كه فرامرز قريبيان براي اولين بار به طور جدي به تماشاگران ايراني معرفي شد. كيميايي با فيلم «گوزنها» دوباره به محيط شهري برگشت. اين فيلم را، هنوز بهترين اثر كيميايي ميدانند و بسياري آن را جز ده فيلم برتر تمام عمرشان معرفي ميكنند. هر چند بهروز وثوقي در اين فيلم به مانند «رضا موتوري» در هنگام مرگ پل نميبندد، اما مرگش بيشتر تماشاگران سينما را با چشماني قرمز از سينما خارج كرد: يك چريك به نام قدرت (با بازي فرامرز قريبيان) پس از سرقت از بانك، نزد يكي از دوستان دوران كودكياش ميرود. سيد معتاد شده و كارش اين است كه برنامههاي تماشاخانهاي در لاله زار را اعلام كند.
«سفر سنگ» نهمين كار بلند كيميايي است. البته او دو فيلم كوتاه «پسر شرقي» (1354) و «اسب» (1355) را هم در كارنامهاش دارد. «سفر سنگ» كه در سال 1356 ساخته شد، درست مقارن با رويدادهاي انقلاب 57 روي پرده سينما رفت: ارباب روستا، مالك تنها آسياب آبادي است و حق اهالي آبادي را ضايع ميكند. او حتي اجازه نميدهد آسياب جديدي ساخته شود و مرد سنگ تراشي را كه ميخواهد آسياب جديدي بسازد، زخمي ميكند و... خانه ارباب تار و مار ميشود. اين فيلم را ميتوان نوعي پيشگويي كيميايي دانست. «سفر سنگ» در آن سالها، تعداد زيادي از تماشاگران را به سينما كشاند.مسعود كيميايي بعد از انقلاب به مدت كوتاهي مسئول بخش فيلم تلويزيون شد، اما ادامه نداد و اولين فيلمش را در سال 62 با عنوان «خط قرمز» ساخت، فيلمي كه هرگز اجازه عمومينيافت. بعد از آن كيميايي به مدت سه سال فيلم نساخت و حضور مجددش با فيلم «تيغ و ابريشم» بود. اين فيلم به مسئله اعتياد ميپردازد. «سرب» فيلم بعدي اوست و بعد از آن كيميايي «دندان مار» (1368) را ساخت. بسياري از منتقدان اين فيلم را بهترين اثر كيميايي در سالهاي بعد از انقلاب ميدانند. او در سالهاي بعد «گروهبان» (1369)، «ردپاي گرگ» (1371)، «تجارت» (1373)، «ضيافت» (1374)، «سلطان» (1375)، «مرسدس » (1376)، «فرياد» (1377) و «اعتراض» (1378) را ساخت. او طي اين سالها رابطه چندان خوبي با منتقدها نداشت و هر چند برخي از فيلمهايش با استقبال تماشاگران روبه رو شد اما ديگر كمتر توانست بهاندازه سالهاي پيش از انقلاب، مردم را به سينماها بكشاند.بعد از «اعتراض» كيميايي چند سالي فيلم نساخت. او در تدارك يكي دو فيلم در خارج از كشور بود كه هيچ كدام تحقق نيافت و سرانجام با «سربازهاي جمعه» حضوري دوباره يافت. «سربازهاي جمعه» قصه چهار سرباز است كه در مرخصي روز جمعه، با حوادث مختلفي روبه رو ميشوند. اين بار هم كيميايي با « حكم» پرسروصداست و موافقان و مخالفان بسياري دارد، فيلمي كه تماشاگران با شوق از آن استقبال كردند و نشان دادند كه كيميايي هنوز ميتواند تماشاگران را به سينما بياورد.

وقتي از او درباره فيلم جديدش رييس مي پرسيم با لحن بسيار تلخي مي گويد:ديگر انگيزه اي براي فيلمسازي ندارم
او توضيح مي دهد :وقتي پس از مدتها تلاش وزحمت فيلمي مي سازيم كه هم تماشاگران وهم منتقدان از آن به خوبي استقبال مي كنند ولي با آن اينجوري برخورد مي كنند.چرا بايد فيلم جديدي بسازم
،او معتقد است كه هم اكنون تنها 2 الي 3 سينماي خوب در اختيار حكم است وبا همين سينماهاي كم فروش فيلم نسبت به روز اول اصلا تغيير نكرده است
مسعود كيميايي عنوان مي كند اگرچه قبلا گفته بودم استقبال از فيلمهايي چون "حكم" نشان مي دهد كه مردم از فيلمهاي تامل برانگيز وجدي استقبال مي كنند ولي با گرفتن سينماهاي حكم انگيزه ام را براي فيلمسازي از دست داده ام .
مسعود کیمیایی در گفت وگو با خبرگزاری هنر :رییس بهترین فیلم من است
مسعود کیمیایی گفت :رییس در جشنواره فجر نمایش خوبی نداشت وبه درستی دیده نشد وخیلی ها داستان فیلم را نفهمیدند.
کیمیایی روز دوشنبه در گفت وگوبا خبرگزاری هنر گفت :رییس بهترین فیلم من است ومن از آن به شدت دفاع میکنم
وی ادامه داد:این فیلم اگر به درستی نمایش داده شود مخاطبان بسیاری خواهدداشت ا
کیمیایی بسیار امیدوار است رییس در عید نوروز به نمایش در آید
رییس که درابتدا در بخش مسابقه جشنواره فجر حضور داشت به علت اینکه به طور کامل آماده نمایش نشدهه بود به درخواست کیمیایی علی رغم دو نمایش در جشنواره ،از جشنواره فجر خارج شد.
کیمیایی: جوانان امروز نه حافظ خوانده اند نه شاملو، همه هم شاعر هستند!
مصاحبه ای قدیمی ولی خواندنی با پولاد کیمیایی از مجله چلچراغ(فرزند مسعود کیمیایی):
مصاحبه ي چلچراغ با پولاد كيميايي
زنگ كه زديم تا چند دقيقه پشت در مانديم بعد از مدتي مسعود كيميايي در را رويمان باز كرد با همان باراني كرم رنگ هميشگي ما اصلا هول نشديم قول يك گفتگو از مسعود كيميايي را ميگيريم و با پولاد شروع به صحبت ميكنيم در اتاقي كه سه ديوارش از زمين تا آسمان پر از كتاب است مي گويد يك جوان بيست و سه چهار ساله ي امروزي است و دارد سعي ميكند مستقل باشد مستقل از پدرش پولاد دانشجوي ديجيتال مديا است در كانادا با او از اعتراض حرف مي زنيم و از فرياد او ميگويد هيچ وقت خودش را در حدي نميبيند كه نقشي كه پدرش مينويسد را رد كند استقلال را ميبيند ؟! و او يك استقلالي است...
من يك جوان بيست و سه چهار ساله امروزي هستم
----والا سعي ميكند يك شخصيت مستقلي هم جدا از پسر مسعود كيميايي بودن به دست بياورد اين فيلم آخري سربازهاي جمعه خيلي كمكم كرد كه يك سري چيزها را توي اين سن ياد بگيرم قبلا كار كرده بودم اما سنم پائين بود و مسائل را اين قدر عميق نمي ديدم
توي سربازهاي جمعه فقط بازي كردي؟
----فقط بازي كردم ولي عكس به عكس پشت دكوپاژ بودم خيلي چيزهاي فني و تكنيكال پشت صحنه را ياد گرفتم اما يك فيلم جديد را كه شروع ميكنيم حتما پشت دوربين هم به بابا كمك ميكنم در زمينه دستياري كارگردان
چرا تا حالا كمك نكردي؟
----تا الان فرصتش نبوده آينقدر زندگي آشفته اي داشتم كه نشداز بچگي رفتم و دوباره آمدم و درس خواندم و آن فيلمهاي هم كه حضور داشتم سنم آنقدر نبوده كه به بابا كمك كنم
فيلم تجارت چند سالت بود؟
----حدود 16 سال سلطان 17 سالم بود
تو از 16 سالگي تو همه ي فيلم هاي مسعود كيميايي حضور داشتي پارتي بازي بوده يا واقعا خوب بازي مي كردي؟
----مسئله ي پارتي بازي را نمي دانم اما تا قبل از اين فيلم سربازهاي جمعه همه ي نقشهاي من نقش كوتاهي بوده كه هر كس ديگري هم مي توانست آنها را بازي كندنقشهاي من شخصيت هاي پيچيده اي بودند كه توي يك مقطع از زمان مي آمدند فضا را به هم مي ريختند و مي رفتند
در اين فيلم آخر هم همان نقش برهم زننده را داري؟
----نه نقشي كه بازي كردم اسمش سعيد است من به سعيد خيلي نزديكم خيلي زود دركش كردم يك آدم خيلي تودار است يك مقدار با خودش و روزگارش در گير است يك مقدار معترض است اما معلوم نيست به چي؟!
خودت چقدر اهل اعتراضهاي مسعود كيميايي هستي؟اين دو تا فيلم آخر بابا فرياد و اعتراض و... همه يه جورهاي اعتراض دارند
من؟خب بستگي دارد به چه شكلي باشد خودم اهلش هستم اما...
چقدر پيش امده كه بخواهي داد بزني؟
----اخيرا اين حس كمتر شده يك دورهاي خيلي دنبال كل كل و دردسر بودم ولي الان كمتر شده
چرا؟ الان پير شدي؟
----نه الان منطقي تر قضيه را نگاه مي كنم ديگه به شكل شعار نگاه نمي كنم الان براي سواد اعتراض داشتن هم بايد خيلي تحقيق كرد
پس ساكت بايستيم و تحقيق كنيم يا آروم باشيم؟
----آروم باشيم اما منطق اعتراض را به دست بياوريم و گر نه اگر بخواهيم به هر چيزي كه عصبانيمان مي كند اعتراض كنيم كه نمي شود
آخرين باري كه عصباني شدي و خواستي داد بزني براي چي بود؟
----والال يادم نمي ياد ولي كلي بوده يعني توي زندگيم به اين دليل كه خيلي بالا و پائين داشته خيلي مسائل بوده كه به مسائل شخصي و زندگي خصوصي ام مربوط ميشده اين حس همراهم بوده كه بخواهم فرياد بزنم در كل يك مسئله نبوده
هيچ وقت بابا را به خاطر اين زندگي اشفته سرزنش نكردي؟
----اينها هست اگر از بالا به زندگي يك ارتيست ناه كني همين است به زندگي هنرمندها اگر نگاه كني همه اوضاعشان همين است اين زندگي كه الان داريد ميبينيد زندگي پدري من است و چيز ديگري هم نيست فقط من هستم و او و چيز ديگري نمانده
اين همه كتاب
----و اين همه كتاب!فكر مي كنم طبيعي است سرزنش كردن ندارد اتفاقي است كه مي افتد بابا آدم پيچيده اي است و ادمي است كه خيلي احساسات عجيبي دارد كه فقط يك آرتيست مي تواند داشته باشد
اين كتابها را خواندي؟
----همه اش را؟نه!
چند تايش را؟
----خواندم
از اين تاريخي ها هم خواندي؟
----نه!حالا بايد يك دوره اي تاريخي زياد حوصله كتابهاي سياسي را ندارم
نكند حوصله سيلسي بودن نداري؟
----حوصله سياسي بودن(خنده)عجب...حوصله سياسي بودن هم ندارم اگر مسائل سياسي اجتماعي منظورت باشد كه هست همه ادما سياسي هستند ولي اين طور نيست كه بخوام سياستمدار باشم
دانشجوي؟
----من توي كانادا درس مي خواندم بعد آمدم ايران
چي خواندي؟
-----كامپيوتر خواندم يك رشته اي به اسم ديجيتال مديا در واقع انيميشن و مونتاژ با كامپيوتر است رشته جالبي است دوست داشتم ادامه مي دادم كه خورد به ايران آمدنمان و ديگر ادامه ندادم گر سه چهار واحد ديگر را مي گذراندم مدرك را مي گرفتم حالا شايد برگردم و درسم را ادامه بدهم
پس اين فيلم جديد چي مي شود؟
----فيلم جديد كه تا حالا شروع شده تا اين كار قيلي تمام بشود طول ميكشد به هر جهت يك سفر بايد بروم و بيايم اما حتما بابا را تشويق مي كنم مه بعد از تمام شدن سربازهاي جمعه بلافاصله فيلم جديدش را شروع كند چون بعد از اين چهار سالي كه بهش سخت گذشت بايد كار را جدي بگيرد
پولاد تو چقدر شبيه اون جونهاي روزنامه خوان فيلم هاي بابات هستي؟
----من؟سعيد خيلي شخصيت پيچيده اي يه
به نسبت اعتراض بيشتر شيسه خودتي ؟
-----توي اعتراض خيلي شبيه خودم هستم از نظر اخلاقي منتها سعيد در سربازهاي جمعه خيلي راحت نسبت به خيلي چيزها متفاوت است توي رويا و كابوس است
بابا تو را از اول انتخاب كرده بود و تو را مي ديد؟
----بابا من را نديد سعيد را مي ديد با يكسري خصوصيات ولي سعيد را يك جور مي نوشته كه من بتوانم قالب را در بياورم
ممكنه شخصيتي را كه بابا مي نويسد و به تو پيشنهاد مي دهد را رد كني؟
----نه
چرا؟
----من در اندازه اي نيستم كه نقش بابام را رد منم اگر بابام مي گويد يك نقشي را بازي كنم لابد مي داند كه بايد بازي كنم همه نقشهاي بابا را دوست دارم براي اينكه شخصيت هايش را مي شناسم چه منفي ها و چه مثبتها رد پاي همه اين آدما توي زندگي ما است تمام رفتارها و حرف زدن ها ي بابا هست كه خيلي براي من آشناست صد در صد بازي مي كنم
هيچ وقت اظهار نظر هم نمي كني ؟س
----وقتي بابا به من گفت رضا را بازي كن من اصلا باهاش بحث نكردم چون دوستش داشتم حالا قبل از اينكه فيلم را نگاه كني همه نقشهاي بودند كه محور هاي خودشان را داشتند داستان يك جاي متوقف مي شود اين شخصيت را مي بينم يكسري حركات انجام مي شود و فيلم نامه ادامه پيدا مي كند مثلا يوسف نقش خيلي سختي برايم بود خيلي نقش مهمي بود توي اون سالها من فكر مي كنم يوسف در اعتراض اولين دانشجوي سايسي بود كه من نقشش را بازي كردم و خيلي نقش مهمي براي من بود من دنبال اين بودم كه اين نقش را بشناسم چون خيلي دور بودم از ان فضا المان بودم اومدم ايران بعد رفتم مدرسه بين المللي كه از كشور هاي ديگر امده بودند و ايراني خالص نبودند و يهوي خيلي نگران در امدن اين نقش بودم
چقدر اهل رفاقتهاي فيلم هاي مسعود كيمياي هستي ؟
----خيلي زياد خودم ادمي ام كه خيلي رفيق باز هستم يك ديالوگ مشهور ي است كه مي گويد وقتي مي خنديد تنهايش گذاشتم وقتي مي باخت باهاش شريك مي شدم اين قضيه توي زندگي من هم بوده دوستي بوده كه توي لحظه هاي سخت دوستهايم بوده ام ناخوداگاه اين دوستي ها مرا جذب كرده.
يك مستند بلند درباره مسعود كيميايي
امير قادري نويسنده و منتقد سينما، مستند بلندش درباره مسعود كيميايي را آغاز كرده است. اولين نماهاي اين مستند سر صحنه رييس تازهترين فيلم كيميايي در حال تصويربرداري است و اين تصاوير البته فقط بخش كوچكي از اين مستند خواهد بود كه قادري اميدوار است در موقعيتهاي ديگري تصويربرداري آن را با حضور كيميايي ادامه دهد. به قول خودش: هرجا كه كيميايي هست، جو و اتمسفر وجود دارد. پس فيلم جذاب ساختن دربارهاش كار خيلي سختي نبايد باشد. همه چيز مال روي ميز تدوين است. اگر همه چيز خوب پيش برود، اين كيميايياي نخواهد بود كه تا به حال ديدهايد. يك جور تركيب قيصر و System Of a Down." درباره يكي دو فيلم ديگري كه تصويربرداريشان با همين موضوع به تازگي آغاز شده ميگويد: "هر كسي كار خودش را ميكند.
بعيد است فيلمها شبيه هم شود. زندگي كيميايي كلي زاويه دارد. به خصوص اگر بخواهيد با لحن پيچيده زندگي امروز سراغش برويد. تا حالا هيچ كدام از ترانههاي System of a Down را شنيدهايد؟ " رضا ملكي در اين فيلم همكار اصلي است. تصويربردارياش را ابراهيم اصغري به عهده دارد و موسيقياش را احتمالا كيوان هنرمند خواهد ساخت. برمك نيكبين هم يكي از تهيهكنندگان اين كار خواهد بود.
کیمیایی وسینما رکس
پس از سالها مسعود كيميايي،بار ديگر به عشق قديمي اش بازگشته است.اين عشق قديمي،سينماي متروك ركس،درلاله زاراست،كه فرامرزقريبيان و امين تارخ(دو رضاي قصه) در آن قرار ملاقات مي گذارند.فرامرز قريبيان متهم به قتل شده و امين تارخ پليسي است، كه محكوم به دستگيري او است.
اما سينما ركس دنگال دوران كودكي آن قدر جا دارد،كه اين دو رفيق قديمي را فارغ از كشاكش ميان عشق و وظيفه در خود جاي دهد.
"داريوش ارجمند" به ليست بازيگران فيلم سينمايي" رئيس" به كارگرداني "مسعود كيميايي" اضافه شد. به گزارش سايت سينماي ما ، ارجمند روز گذشته جلوي دوربين كيميايي رفت تا تجربه همكارانش با او را در فيلم اعتراض تكرار كند. براساس اين گزارش، اين بازيگر در نقش رئيس بازي خواهد كرد كه سر دسته تبهكاراني است كه با فرامرز قريبان درگيري دارند همچنين نام فيلم كيميايي هم از نقش ارجمند گرفته شده است.
لازم به ياد آوري است، فيلمبرداري رئيس از دو هفته گذشته در تهران آغاز شده و خسرو شكيبايي ، فرامرز قريبيان ، امين تارخ ، مهناز افشار ، پولاد كيميايي و لعيا زنگنه جلوي دوربين رفته اند.
همچنين عزت الله انتظامي نيز كه قرار بود در اين فيلم حضور پيدا كند از بازي در فيلم رئيس منصرف شد.
گفتگو با مسعود كيميايي
مسعود کیمیایی با" سربازهای جمعه و"حکم"، آدم های قدیمیاش را، در برابر نسل جوانی که "رویکرد اداره مملکت دارد" وانهاده است. او در مصاحبه با روز، از آدم های جدید، از زندگی در فاصله بازجوییها و از گوگوش گفته است.
گفت و گو با مسعود کیمیایی را از"عشق" که به دو فیلم اخیرش رنگ دیگری زده، آغاز می کنیم. او معتقد است " از زمان سلطان شروع شده" ولی بیشتر ربطش می دهد به جوان هایی که به فیلم هایش سرریز کرده اند: "این عشق سیاه است. عشق جوان هایی که یک جوری شکست خورده اند. مثل دانشجویان. این نهضت های دانشجویی که شکست می خورند، عواقب خودشان را دارند. این بچه ها، باهوشند، وقتی شکست می خورند و ناامید می شوند، به خلاف کاران عادی جامعه نمی پیوندند."
1.و این جوانان شکست خورده، روح فیلم شما را دراختیار می گیرند. با عشق هایشان که به قول شما سیاه است و با کینه هایشان. و آدم های قبلی را از فیلم شما بیرون می کنند.
مسعود كيمياي : بله وقتی می گویید، می فهمم که درست است.
2.چی شد که این اتفاق افتاد؟
مسعود كيمياي : من یک زمانی فکر می کردم هرچیزی از یک فاعل فردی شروع می شود. یعنی فاعل فردی، تبدیل به فاعل فوق فردی می شود؛ و فاعل فوق فردی به فاعل اجتماعی می رسد. بعد دیدم این عقیده نمی تواند بدون پیوند به موضوع دیگری که حالا می گویم، خودش را جمع و جور کند. موضوع این است که در جامعه هم دیگر، فاعل طبقات، فقط یک طبقه نیست. تمام طبقات، فاعل های اجتماعی هستند. البته این فکر از قیصر با من بود، خیلی هم هم می گفتند این حرکت، فردی است، جنبش فردی و ...
3.البته آن موقع، حرکت ها هم فردی بود.
مسعود كيمياي : همیشه همین طور است. یعنی هیچ وقت جمعیت با خودش قرار نمی گذارد که فردا برود فلان جا. حرکت ها همیشه در یک بافت فردی انجام می شود. تئوری هم از فرد می آید تا اجرا که به جمع می رسد. حالا در ایران هم فاعل فردی، در جامعه گسترش پیدا کرده، و اصلش هم افتاده بر دوش جوانان. یعنی این جوری نیست که من به جوان ها رویکرد داشته باشم، نه، جوان ها فاعل اجتماعی شده اند و قصد اداره مملکت را دارند. و اینها با واژگان خودشان و نگاه خودشان، وارد شده اند. آنها دیگر، مجموعه واژگانی دهه های سی، چهل و پنجاه را کنار گذاشته اند و دارند واژگان خودشان را می سازند. دارند به نسل های قبلی، زبان پیشنهاد می کنند...
4.و این زبان را به فیلم شما هم پیشنهاد کردند. منظورتان این است؟
مسعود كيمياي : بله. به نظر می رسد این جوری اتفاق افتاده.
5.و همراه خود مسائل خودشان را آوردند، از جمله عشق؟ حالا از همان نوع سیاه که می گویید؟
مسعود كيمياي : بله. البته در فیلم های آن دوران من هم، جوانان آن دوره حضور داشتند، منتها حالا دیگر تقابل با سن های دیگر در فیلم هایم تغییر کرده. یعنی دیگر این طور نیست که حتما باید خان دایی هم باشد....
6.بدون "فرمون" هم زندگی پیش می رود.
مسعود كيمياي : بله. در سربازهای جمعه، آنها بدون گروهبان هم پیش می رفتند...
7.در واقع گروهبان، دنبال آنها آمد.
مسعود كيمياي : بله
8.و به همین ترتیب، دیالوگ های شما رنگ دیگری گرفته....
مسعود كيمياي : بله، دیگر آن آدم هایی که جور خاصی حرف می زدند، وجود ندارند. ادبیات عوض شده، و برای دسترسی به این ادبیات باید بین جوان ها گشت. هر روز هم اصطلاحات تازه تری درست می کنند. همه چیز را کوتاه می کنند. به جای اینکه بگویند قاطی کرده است، می گویند:قاط زده. همین جوری مرتب کوتاه می شود...
زبان، اس.ام. اسی شده...
9.در حکم سراغ بازیگران قدیمی مثل عزت الله انتظامی هم رفته اید.
مسعود كيمياي : این فیلم به دلیل نقطه ای که برای رسیدن انتخاب کرده بود، الزاما با این سنین هم کار داشت. به هر حال به تدریج یک بخش سرمایه دار، از دولت و قدرت جدا شده، و فرهنگ خودش را هم ساخته است. کراواتش را می زند، نمازش را هم می خواند، و به هر جهت در خلوت، کار خودش را هم می کند. در ظاهر هم، باید، یک جور دیگر عمل کند... خب نقش اینها را شکیبایی و عزت الله انتظامی باید بازی کنند. اینها ممکن است پشت داشته باشند، ولی "رضا معروفی" [عزت الله انتظامی]خودش می گوید "ما یک جایی دنیای مان با"اینها" قاطی شد. اما هنوز انقدر حرفش، در رو دارد که به جوان ها بگوید با اینها "قاطی" نشوید، اینها خطرناک هستند.
10.در این دو فیلم شعر هم زیاد خوانده می شود.
به دلیل شاملو است. به هرجهت وقتی کوه شعر درمیان هست، و پسرش هم در فیلم هست، نمی شود بدون شعر زندگی کرد.
انتظامی در یک جایی از فیلم حکم می گوید: از سینما خیلی چیزها یاد گرفتم..
11.واقعا خود شما از سینما خیلی چیز یادگرفتید؟
مسعود كيمياي : به هرجهت هر آنچه یاد گرفتم از سینما یاد گرفتم. یعنی چیزهایی را که از سینما یادگرفتم، همان چیزهایی که به سینما پس می دهم، آنها را از سینما گرفتم.ولی خرج خانه ام، و بچه ام را، و اینکه در سئوال و جواب ها چه بگویم، و در دادگاه ها چه کنم... اینها را از سینما یاد نگرفتم.
12.مگر شما سئوال و جواب می شوید؟ دادگاه می روید؟
مسعود كيمياي : برای همین فیلم سربازهای جمعه چندین جلسه به دادگاه های مختلف رفتم.
13.به چه اتهامی؟
مسعود كيمياي : خود فیلم. فیلم و گذشته.
14.پرونده تان بسته شد؟ حکم دادند؟
مسعود كيمياي : نه، هنوز حکم ندادند.
15.مثل اینکه همه یک پرونده باز دارند.
مسعود كيمياي : بله دیگر.
16.فیلم تان کوتاه شده؟
مسعود كيمياي : همه فیلم های من کوتاه شده. از تیغ و ابریشم که چهل دقیقه آن را درآوردند، تا سلطان که سی دقیقه کوتاه شد. بله. بیست دقیقه. هجده دقیقه.
17.وقتی فیلمی هجده دقیقه کوتاه می شود، جایش را با چه پر می کنید؟ با شعر؟
مسعود كيمياي : از یک جاهای دیگری در می آورم، می گذارم در فیلم. باید جاسازی کنی.
انتظامی در یک جا از فیلم می گوید وقتی زندگی را شروع می کنی، پایت را از روی گاز برندار
18.شما در این سال ها پایتان را از روی گاز برداشته اید؟
مسعود كيمياي : فکر می کنم نه. یعنی فرصت نگاه کردن به عقب و اینکه دنبال تابلو بگردم را نداشته ام. فرصت پیدا نمی کنم خروجی ها را نگاه کنم که ببینم درست آمدم یا نه.
19.دلتان می خواست فرصت داشتید؟
مسعود كيمياي : به هر جهت که ندارم.
20.از گوگوش چه خبر؟ رابطه شما الان چطوریست؟
مسعود كيمياي : والله رابطه ایست که فاصله آن را تعیین کرده. خودم هم نمی دانم این رابطه الان چگونه است. چیزی که می دانم این است که برای خانم گوگوش خیلی احترام قائلم. خیلی دوستش دارم. خیلی یادش می کنم. ولی این اتفاق افتاده دیگر. او دور است، من دورم. نمی دانم بعد هم چه اتفاقی می افتد. فقط تا آنجایی که به من خبر می رسد، می دانم چه می خواند. تا آنجایی که به من خبر می رسد. متاسفانه در خبرها هم خیلی دروغ هست. همین ها که خبر می آورند و خبر می برند. دروغ زیاد می گویند. به هرجهت من یکی از دوره های خوب زندگیم، زندگی با گوگوش بوده است. او آدم بسیار خوبیست.
گفت و گوى فريدون جيرانى با مسعود كيميايى
جيراني: آقا دست شما درد نكند. فيلمتان، اثر مهم و قابل تاملى شده است. بسيارى فيلم «حكم» را به شدت دوست دارند، تعدادى هم آن را متوسط مى دانند. به هر حال «حكم» جزء فيلم هاى مناقشه انگيز امسال است. از اينها كه بگذريم، در اين مصاحبه من مثل برخى گفت و گوكننده ها دنبال نقدكردن فيلم نيستم، بلكه در فيلم حكم نكاتى وجود دارد كه به نظرم مهمتر از پرداختن به جزييات فيلم است. مسعود جان ما يك شناختى از تو داريم كه به سال هاى دهه ۵۰ برمى گردد. يعنى كيميايى اى كه متكى به غريزه اش كار مى كرد. الان چندين سال است كه كيميايى متكى به دانسته هايش فيلم مى سازد. آيا اين اقتضاى سن است، اقتضاى تجربه است يا اقتضاى شرايط جامعه امروز؟
كيمياي:خدا نكند روزى نويسنده اى، فيلمسازى و اصلاً هنرمندى با تجربه هايش كار كند، چون ديگر اثرش كار هنرمندانه اى نيست. اگر تجربه به صورت عمل دربيايد (كه اتفاقاً موضوع درس ما با شاگردان اين ترمم است) در آن اثر خلاقيتى وجود ندارد و اصلاً مگر مى شود تجربه را به صورت عملى درآورد. تجربه قابل ترجمه نيست و وقتى قابل ترجمه نباشد قابل تدريس نيست .ويژگى آن هم همين است. يعنى تجربه را بايد كسب كرد و آنجا است كه به اندازه حجم و دانسته هايت مى توانى تجربه را براى خودت نگه دارى.به عنوان مثال يك تجربه مشترك براى دو نفر مى تواند كاملاً متفاوت باشد. يكى فقط آن تجربه برايش يك رويداد است و ديگرى دانسته اى به اطلاعات گذشته اش. خيلى از رويدادها هستند كه رويداد باقى مى مانند و تجربه نمى شوند. حالا سئوال من از شما اين است كه آيا شما تصور مى كنيد فقط تجربيات من است كه كمك مى كند فيلم بسازم و شما خلاقيت مرا از آن كسر مى كنيد يا من با اين دو در كنار هم يك اثر خلق مى كنم؟
جيراني: من اصلاً قصد چنين بحثى را با شما ندارم. من معتقدم كيميايى كه سال ها پيش فيلم مى ساخت خيلى احساسى و عاطفى و غريزى به سراغ موضوعاتى مى رفت كه در بطن جامعه وجود داشت و روى آن تاثير مى گذاشت. كيميايى اين موضوعات را در ذهنش، نگاهش و غريزه اش سناريو و بعد تصويرى و سينمايى مى كرد. سال ها است كه مى خواند، مطالعه مى كند و بعد دانسته هاى سياسى اش را فيلم مى كند و برايش مهم نيست كه اين دانسته ها داستانى و سينمايى شود. آنچه اهميت دارد اين است كه آن دانسته هاى سياسى را كه براى خودش مهم است، تصويرى كند و به رخ مخاطبانش بكشد حتى اگر اين دانسته ، داستانى نداشته باشد. اين تحولى است در كيميايى بعد از فيلم اعتراض.
كيمياي:به هر جهت نظرى است قابل احترام ولى من بحثم كمى از سئوال هاى شما وسيع تر است. اصلاً ما چيزى به اسم دانسته سياسى داريم...
اين بحث خيلى مهمى است.
دانسته هاى سياسى يا بايد در قالب تصميم گيرى ها باشد. يا اينكه بايد مامور باشيم و عمل كنيم. حالا يك هنرمندى مثل «گاوراس» سياسى فيلم مى سازد يا فرضاً برخى نويسنده ها سياسى مى نويسند. آيا چيزى به عنوان دانش سياسى براى اين هنرمندان مى ماند. چون سياست دانش ندارد. آن حرف هاى سياسى كه شما مى گوييد در فيلم هاى من است همه ريشه در مسائل اجتماعى دارد. ديالوگ هاى فيلم من كه شما آن را حرف هاى سياسى من مى دانيد، دانسته هايى است كه همه دارند. مردم در كوچه و بازار آن حرف ها را مى زنند...
جيراني: دانسته هاى سياسى در آثار تو كم كم به تحليل سياسى تبديل شده، من تاكيدم بر دانسته هاى سياسى همان مطالعاتى است كه شما داريد...
اين اسمش دانسته هاى سياسى نيست.
پس چى است؟
كيمياي:من مى خواهم به اينجا برسم كه دانسته هاى سياسى را هر آن كس كه شما با او حرف مى زنيد دارد. اين اتفاق به دليل انقلاب، جنگ، جنس حكومت و آدم هاى شناخته شده اى است كه همه جا وجود دارند. اين آدم ها با انقلابات عوض نمى شوند بلكه خط و خطوط آنها عوض مى شود. تغيير آنها بيشتر در روابط است نه عقايدشان. اين روابط است كه به اين دانسته ها شكل سياسى مى دهد. ما نياز به كسب دانسته سياسى نداريم. كشور ما خود به خود به مردم دانش سياسى مى دهد...
جيراني: يعنى مى گويد همه مردم ما دانش سياسى دارند...
كيمياي: اجازه بدهيد حرفم را كامل كنم. وقتى ما به اين نقطه مى رسيم، هر كسى كه اظهار عقيده مى كند يا حدسى مى زند، سعى مى كند آن را آغشته به سياست كند؛ حتى اگر سياسى نباشد. اصلاً فرهنگ گفتارى شوفرتاكسى ما عوض شده همه مسائل را با رنگ و بوى سياسى تعريف مى كند. وقتى از گرانى حرف مى زند سعى مى كند آن را به مسائل سياسى ارتباط بدهد.
جيراني: اما تحليل ندارد...
كيمياي:به هر جهت منظور من اين است كه...
جيراني: يعنى بيشتر اطلاعات و دانسته هاى روزنامه اى خودش را مطرح مى كند، اما تحليل ندارد...
كيمياي:بله...
جيراني: اما تو در جايگاه هنرمندى صحبت مى كنى كه متكى به دانسته هاى سياسى قصد دارد حرف بزند...
كيمياي:بله، اما يك لحظه اجازه دهيد. حالا وقتى به جايگاهى مى رسيد كه قصد داريد اين اطلاعات را تحليل كنيد تا يك جايى اندازه داريد اصلاً كشورهايى مثل ما يا كشورهاى پيرامونى ما به اندازه سير شدنشان روى ميز مى چينند، كمى بخواهيد اضافه برداريد داستان ديگرى پيش مى آيد. يعنى هر كسى ظرفيتى دارد...
جيراني: اما كيميايى هميشه سعى دارد اضافه بردارد...
كيمياي:حالا...
جيراني: يعنى تا آنجايى كه من تو را مى شناسم از آن افرادى هستى كه هميشه سعى كردى بيشتر از آن چيزى كه روى ميز است بردارى و همين بيشتر برداشتن تو براى ما مهم است.
كيمياي:من يك تكه در كتاب جسدهاى شيشه اى درباره جوانى دارم كه وقتى او را بازجويى مى كنند مى گويد من يك خيابان گردى، يك ويترين گردى را به صد تا از اين تئورى هايى كه آدم هايى كه آدم كشى را دوست دارند و با يك بهانه اى روى كارهايشان مى خواهند سرپوش بگذارند و تئورى سازى مى كنند عوض نمى كنم. مثلاً اين تئورى كه هر كس عقيده تو را قبول نداشت به او شليك كن، تئورى منزجركننده اى است. اگر اين را مطرح كنى، از آنجا كه از جاى سياسى آن را مطرح كردى، شكل سياسى به خودش مى گيرد. اما اين مسئله خيلى ابعاد انسانى در خودش دارد.
در كشورهاى جهان سوم كه دچار يك نوع سياست زدگى هستند، همه چيز شكل سياسى به خودش مى گيرد...
مى خواهم به اينجا برسم كه شايد حرف هاى من شكل سياسى دارد اما اگر قضاوت صحيحى داشته باشيم ابعاد انسانى آثارم به مراتب بيشتر است.
جيراني: تو در گفت وگو با دانشجويانت در كلاس كه درباره فيلم «حكم» انجام دادى دو مسئله مهم را مطرح كردى، يكى نهضت هاى دانشجويى و ديگرى سرمايه دارى خارج از قدرت.
كيمياي:فريدون حواست را جمع كن، ببين اين خانم اكبرى ما را به جون هم انداخته، ساكت نشسته دارد كيف مى كند...
جيراني: تو خودت اين دو مسئله را درباره «حكم» مطرح كردى وگرنه شايد من از زاويه ديگرى به فيلمت نگاه مى كردم...
كيمياي:گفتم كه حواست را جمع كنى...
جيراني: اتفاقاً وقتى من فيلم «حكم» را تماشا كردم متوجه شدم اين دو نكته مهم در فيلمت وجود دارد؛ پس بنابراين اين تمايلات در تو و فيلمت ديده مى شود. كيميايى دوست دارد حرف هاى سياسى بزند و البته بيشتر دوست دارد كه حرف بزند. چه در قالب كاراكترهايش كه حرف هاى سياسى مى زند و چه خودش كه در پشت كاراكترهايش حرف مى زند و اين خارج داستان است. به نظر من در سال هاى اخير داستان برايت اهميت كمترى نسبت به حرف هايى كه مى زنى پيدا كرده است. اين نه ايرادى دارد نه خرده اى مى شود به آن گرفت. اين شكل جديد مسعود كيميايى است؛ كه اتفاقاً باعث مى شود من اين سئوال را مطرح كنم كه مسعود كيميايى در اين سال هاى اخير چگونه فكر مى كند؟ چه كتابى مى خواند؟ چه روزنامه اى مى خواند؟ چه داستانى تاكنون خوانده؟ چه راديويى را گوش مى كند؟چرا كيميايى آن سال هايى كه در سينما ركس فيلم مى ديد، كابوى نيمه شب و فيلم هاى فورد و هاكس را تحليل مى كرد، تفاوت كرده است. من دنبال پيدا كردن اين كيميايى هستم. آيا اين بحث را قبول دارى تا ما واردش شويم؟
كيمياي:نه.
جيراني: چرا؟
كيمياي:براى اينكه وقتى من به خودم رجوع مى كنم، چنين چيزى را نمى پذيرم. مثلاً يك وقتى به تو مى گويند فريدون تو عقيده ات راجع به اين مسئله چنين چيزى است. تو خودت مى دانى كه عقيده ات درباره آن مسئله چى است. و وقتى جاى تو عقيده اى را مطرح كنند، تو خودت مى فهمى و مى دانى كه چنين چيزى نيست. من وقتى اين سئوال تو را از خودت مى كنم، مى بينم كه چنين چيزى نيست. يعنى براى من يك موضوع اجتماعى- سياسى آنقدر مهم نيست كه ديگر زيباگو و هنرمند نباشم كه اگر اين باشد، براى خودم تكان دهنده است. سياه است.
جيراني: من مقصودم اين نبود كه تو هنرمند نيستى...
كيمياي:اجازه بده حرفم را بزنم...
جيراني: پس بحث را به سمت اين قضيه هل نده.
كيمياي:من وقتى به خودم رجوع مى كنم، مى بينم اگر اين مسائل كه تو مى گويى از خود سينما برايم مهمتر باشد بايد سينما را كنار بگذارم. من اگر حرف سياسى زدن برايم اهميت بيشترى داشته باشد مقاله اش را مى نويسم. چون در نوشتن دستم بازتر است. چون جهان واژگان بسيار نيرومندتر از تصوير هستند و اين به جهان سومى بودن ما برمى گردد. چون شرايط را ما نمى سازيم كه بخواهيم براساس آن فيلم بگيريم. شرايط ساخته شده است ما خودمان را تطبيق مى دهيم. به همين جهت قدرت واژه از قدرت تصوير بيشتر است...
جيراني:اتفاقاً ثابت شده كه قدرت تصوير از واژه به مراتب بيشتر است. اين را مى توان از فشارى كه به سينما نسبت به كتاب يا روزنامه وارد مى شود متوجه شد...
كيمياي:من از اين زاويه نگاه مى كنم كه در حال حاضر سينماى آمريكا هر چه دلش بخواهد مى سازد. يعنى هر چه فكر مى كند، آن را مى سازد. اما من هر آنچه در ذهنم است را نمى توانم بسازم.
گاهى فشار، خلاقيت هاى ويژه اى ايجاد مى كند...
جيراني:تو رو خدا اين بحث كهنه و قديمى را كنار بگذار...
كيمياي: اين مسئله ثابت شده، از فيلم هايى كه توليد شده مى توانم مثال بياورم...
چقدر من مى توانم چيز ديگرى را به جاى چيزى كه دوست دارم، بسازم جايگزين كنم ...
من قبول دارم كه بحث كهنه اى است، اما خيلى از جاها كه حرف زدن راحت نبوده، اين مسئله جواب داده است. از خودت مثال مى زنم. مثل گوزن ها كه در اوج اختناق سال ۵۳ ساخته شد...
اوج، اوج اختناق...
هنوز هم به عنوان يك فيلم مهم سياسى مطرح است يا «سوته دلان» حاتمى كه در اوج اختناق ۵۶ ساخته شد. هر دو فيلم به نظر من فيلم هاى موردى هستند كه مى توان از آنها نام برد.
فيلم دوم كه گفتى چه بود؟
جيراني:سوته دلان على حاتمى.
كيمياي: بله
جيراني:هر دو فيلم را به عنوان تحليلگر مى توانم درباره شان مطالبى مفصل بنويسم كه تاريخ ما را مى گويند. همه شرايط آن دوران را مطرح مى كنند. الان اما در فيلم «حكم» تو مرا به نكاتى ارجاع مى دهى كه بايد جوابگو باشى. مثلاً وقتى تو به دانشجويت مى گويى كه در پشت آن ميز به شخصيت سرمايه دار فيلمت بگويد كه «عقيده اگر بد اجرا شود، دليل بر بد بودن عقيده نيست»...
كيمياي: آفرين كه اينقدر دقيق فيلم را ديدى.
جيراني: در واقع مى خواهم بپرسم كه تو نهضت دانشجويى را چگونه ديدى كه چنين ديالوگى را در دهان بازيگرت گذاشتى؟
كيمياي: من مى خواهم به اين نكته اشاره كنم كه ضايعاتى كه بعد از سرپوش گذاشتن روى يك مشكل عميق به وجود مى آيد چگونه است؟ وضعيت اجتماعى زندانى هاى آزاد شده در جامعه چگونه است؟ اين نهضت هاى شكست خورده دانشجويى به كجا مى روند؟
جيراني: نهضت هاى دانشجويى شكست خورده به چه معنا؟
كيمياي: يعنى دانشجويانى كه عقايدى داشتند، آن را مطرح كردند، سركوب شدند و بعد شكست خورده در جامعه رها شدند...
جيراني: در ساليان اخير؟
كيمياي: بله. من مى خواهم بگويم كه اين دانشجويان اگر قرار باشد خلاف كنند به مراتب اين كار را تميزتر انجام مى دهند...
جيراني: منظورت از نهضت هاى دانشجويى، تظاهرات، تحصن ها و اعتصابات است.
يعنى خواسته هايى كه اين دانشجويان داشتند و از تلويزيون هم بارها پخش شده. رئيس جمهورهاى مختلف به اين دانشجويان پاسخ دادند.
اين خواسته هاى دانشجويانى كه تو مى گويى متكى بر چه عقيده اى است؟
كيمياي: من قرار نيست وارد اين جزييات شوم...
وقتى تو درباره عقيده صحبت مى كنى...
من مى گويم سرنوشت اين دانشجويان كه به خواسته هايشان نرسيدند به كجا ختم مى شود...
جيراني: يعنى همه آنها خلافكار مى شوند...
كيمياي: من مى گويم اگر قرار است اين دانشجويان كه بعد از نرسيدن به خواسته هايشان كار ديگرى انجام دهند آن را اصولى و تميز اجرا مى كنند.
جيراني: اين خواسته هايى كه منجر به شكست شده چه چيزى است؟
كيمياي: اين را از خودشان بپرسيد. پرسش من در فيلم چيز ديگرى است. چون چيز معين و مشخصى نيست كه من بخواهم در چند جمله آن را بگويم.
جيراني: اصلاً نهضت دانشجويى صاحب عقيده است؟
كيمياي: صد درصد.
جيراني: عقيده مشخصى در سال هاى اخير داشته كه به شكست منجر شود؟
كيمياي: بله، ولى من در فيلم وارد آن نمى شوم، چون بحث من چيز ديگرى است. من درباره ضايعات يك شكست حرف مى زنم.
جيراني: اگر نفهمى چه آرمانى منجر به شكست شده نمى توانى ضايعات آن را درك كنى.
كيمياي: من مى فهمم اما فيلم من راجع به اين مسئله نيست كه درباره آن حرف بزنم.
جيراني: بعد از سال ۴۸ تو دوباره وارد مقوله شكست شدى. در حكم همه آدم هاى آرمان گراى تو شكست خوردند و راهشان عوض شده از رضا معروفى و سهند گرفته تا...
كيمياي: نكته اصلى كه من خيلى دلم مى خواست به آن برسم اين است كه من اصلاً به موضوع نگاه سياسى ندارم. اگر تو مى گويى آيين يك انسانى مثل رضا معروفى لك برداشته اين سرنوشت و تاريخ ايستوزيست آدم هاى اين روزگار ما است...
جيراني: رضا معروفى يك آدم طبيعى نيست....
كيمياي: همه طبيعى هستند از رضا معروفى تا سهند و فروزنده و محسن. به همه موضوعات و روابط انسانى كه در «حكم» يا به شكست يا به پيروزى و يا بعضاً به عقيم شدن مى رسد مرتب ابعاد سياسى ندهيد...
جيراني: نمى شود به آن ابعاد سياسى نداد. چون تو به عنوان فيلمساز مرا ارجاع مى دهى. وقتى تو سابقه رضا معروفى را به من تماشاگر مى گويى، وقتى دانشجويت را مقابل سرمايه دار قرار مى دهى تا راجع به عقيده اش صحبت كند نمى توانى بگويى به اينها ابعاد سياسى ندهيد. من با توجه به سابقه سياسى رضا معروفى مى فهمم كه چه عقيده اى دارد، اما عقايد دانشجويانى كه در فيلم هستند و تو مى گويى شكست خورده اند را درك نمى كنم....
كيمياي: دو تا جريان شكست خورده است.
جيراني: آن جريان اول در تاريخ قابل تشخيص است اما...
كيمياي: اين هم نياز به زمان دارد تا در تاريخ قابل تشخيص شود. يعنى حركت وقتى تبديل به آنارشى مى شود و از دلش آنارشيست بيرون مى آورد به قول منتقد و دوست قديمى ام جهانبخش نورايى، كه از صادق هدايت مى گويد كه تو وقتى چيز گردن كلفت و ارزشمندى با خودت دارى و آن خودكشى است، در آخر فيلم مى بينيم كه اجرا مى شود. يعنى يك كسى در آخر فيلم از اين سرمايه اش استفاده مى كند. مى گويد: «من ديگه حوصله ام سر رفته، من به جايى رسيدم كه اگر اسلحه داشته باشم مى كشم.»
جيراني: اين آدم از چه چيزى حوصله اش سر رفته. رضا معروفى را درك مى كنم. رضا معروفى حوصله اش سر رفته اما خودش را با چيزى مشغول كرده كه دلمشغولى تو هم در دوران جوانى ات هست. يعنى سينما. اما حرف هاى اين دانشجو را نمى فهمم. اين كه من مى گويم نمى فهمم به معناى موضع گيرى نيست بلكه مى خواهم تو برايم توضيح بدهى.
كيمياي: من هم در جايگاهى نيستم كه بفهمم. من فقط مى بينم كه اين جوانان تلخند، ترشند، سنگينند، سختند، عذاب كشيده هستند. من اين را به تصوير مى كشم. چيزى كه الان جهان به آن مبتلا است. يعنى وقتى عقايد سياسى به پائين ريخته شد و حاصلى در پى نداشت ديگر آدم ها به جايى بند نيستند. يعنى به قول نيما هيچ جايى را ندارند كه قباى ژنده خودشان را به آن آويزان كنند. در نتيجه آنارشيست مى شوند.
جيراني: ببينيد محسن كه قهرمان فيلم «حكم» است گرايشات عدالت خواهانه در او به چشم مى خورد...
كيمياي: هر انسانى گرايشات عدالت خواهانه دارد...
جيراني: تو هميشه طرفدار عدالت خواهى بودى. آيا نهضت دانشجويى اخير هم طرفدار عدالت خواهى بوده كه تو در فيلم «حكم» به آن ارجاع مى دهى؟
كيمياي: بله. در ذهنيت جمع اش بوده است. فرضاً وقتى من با ده نفر از اين دانشجويان حرف مى زنم يعنى در دايره فاعل فردى حرف مى زند، وقتى مى شوند صدتا به فاعل اجتماعى مى رسند. يعنى تبديل به جريان اجتماعى مى شوند...
جيراني: يعنى تحولات ده ساله اخير كه از دهه ۷۰ به بعد است در عقايد نهضت دانشجويى تاثيرى نداشت؟
يك بار ديگر توضيح بده.
كيمياي: ما در چندساله اخير تحولاتى را پشت سر گذاشتيم. از فروپاشى اتحاد شوروى به بعد. آيا اين تحولات در نهضت دانشجويى به عنوان عقيده اى كه تو خيلى به آن علاقه مندى، يعنى عدالت خواهى، تاثيرى نگذاشت؟
جيراني: چرا
كيمياي: يك چيز ديگرى جايگزين آن نشد.
جيراني: بگو، ادامه بده.
كيمياي: من مى خواهم بگويم يك چيز ديگرى در اين نهضت تاثير نگذاشت و نهضت را وارد جريانات ديگرى نكرد؟
جيراني: مى خواهم يك جاى ديگرى بايستم و نگاه كنم. يك بار ديگر توضيح بده
.
كيمياي: من مى خواهم بگويم آن جريانى كه تو سال هاست به آن اعتقاد دارى و آن عدالت خواهى است، آيا در طول اين ساليان و به خصوص در ده ساله اخير دچار تغيير و تحول نشد و يك جريان ديگرى وارد آن نشد كه جريان عدالت خواهى را تحت الشعاع خود قرار دهد؟
جيراني: اين جريان جديد چيست.
كيمياي: دموكراسى خواهى. يعنى جريانى كه در نهضت هاى دانشجويى جديد جايگزين عدالت خواهى شد و آن را تحت تاثير خود قرار داد.
دموكراسى خواهى يكى از اتوبان هايى است كه به شهر عدالت خواهى مى رسد.
جيراني: يعنى بدون دموكراسى خواهى ما به عدالت خواهى نمى رسيم؟
كيمياي: به هيچ وجه.
جيراني: تو مى خواستى در فيلم به آن اشاره كنى؟
كيمياي: هست.
جيراني: پس تو نمى خواهى راجع به جزئيات اعتقادات نهضت هاى دانشجويى اخير صحبت كنى.
كيمياي: امكان ندارد. چون هنوز براى همه مبهم است. هيچ كس كامل و با جزئيات آن را نمى شناسد. خود دانشجويان هم به تنهايى تصور واضحى از آن ندارند. بلكه به صورت توده هاى پراكنده اين حقيقت را مى دانند.
جيراني: پس وقتى محسن در فيلم راجع به عقيده اش صحبت مى كند براى خودش هم روشن نيست كه درباره چه چيزى حرف مى زند.
كيمياي: اصلاً گفته مى شود كه مشخص نيست. براى من تصوير كردن اضمحلال اين دانشجويان مهم بود
.
جيراني: يعنى اضمحلال آدم آرمانگرايى كه در نهضت شكست مى خورد، و در كنار نسل ديگرى قرار مى گيرد.
كيمياي: بله و در مقابلش يك جريان قوى و قدرتمند ديگر در فيلم هست.
دوتا پسر و دختر دانشجو (فروزنده و محسن) از دهاتى به «نام چشمه سر» براى تحصيل به تهران مى آيند. بعد از نهضت هاى دانشجويى و شكست هاى پى در پى اى كه صورت مى گيرد پسر جذب قدرت مى شود و دختر به شهرستان خودشان برمى گردد و در آنجا در شركت يك مهندس بساز و بفروش منشى مى شود و بعد ارتباطى بين آنها شكل مى گيرد. از طرف ديگر پسرى به نام سهند عاشق دخترى به نام دريا بوده كه خانواده دختر با ازدواج آنها مخالفت مى كنند و دختر را به پاريس مى فرستند، اما دختر طاقت نمى آورد و به تهران برمى گردد و با سهند به شمال كشور مى روند كه با مرگ مشكوك دختر تمام روياى سهند به هم مى ريزد. سهند در همان شهر مى ماند و با آشنايى با مهندس بساز و بفروش در شركت او مشغول به كار مى شود. اين مهندس با بهره گيرى از پريشانى اين چند جوان و گرفتن شناسنامه و مداركى از آنها براى بيزينس اش سعى در سوءاستفاده از آنها دارد. تا اين كه يك شب آنها تصميم مى گيرند با كمك محسن شبانه به خانه مهندس بروند و مداركشان را از گاوصندوق او پس بگيرند. فيلم از اينجا شروع مى شود كه بعد از خارج شدن از خانه مهندس، فروزنده به محسن مى گويد تو براى كمك به ما نيامدى بلكه هدف ديگرى داشتى و محسن هم مى گويد تو هم قرار نبود به مهندس شليك كنى در اصل محسن به دليل تباهى خودش و رابطه سياه اش با آن گنگ مافيايى قصد دارد يك رابطه درست با فروزنده برقرار كند ولى امكان پذير نيست، چون دختر هم خيلى چيزها را از دست داده، به طورى كه خيلى راحت اسلحه به دست مى گيرد.
وحکم

گفت و گویی با کیمیایی در مورد حکم:
|
|
|
آقاي كيميايي براي شروع بهتر است با اين مبحث كلي شروع كنيم كه ما چه بخواهيم و چه نخواهيم وقتي فيلمي از مسعود كيميايي به نمايش در ميآيد ما فقط با يك فيلم سروكار نداريم بلكه با همه ساختههاي قبلي شما هم طرف ميشويم، با اين تفاصيل ميخواهم از زبان خود شما بشنوم كه حالا «حكم» در كجاي اين سينما قرار ميگيرد، سينمايي كه با «بيگانه بيا» شروع شد و البته همه «قيصر» را آغازگر سينماي كيميايي ميدانند كه بعدها با «رضا موتوري»، «داشآكل»، «خاك» و «گوزنها» به اوج خود رسيد. شما «حكم» را در كجاي اين سينما قرار ميدهيد? |
|
















